۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

باتلاق

بار ناامیدی بر دوش لحظات سنگینی می کند. لحظات چونان لشکری شکست خورده به پیش می روند! _بسنده کردن و کوتاه نوشتن خیانت است به نوشتن. باید این سطرها را ادامه دهم..._ (ادامه:چند هفته بعد) وقتی نا امیدی از وجود آدمی سر ریز می شود و بر دامن لحظات فرو می نشیند باتلاقی از سکون شکل می گیرد که انسان را لحظه به لحظه بیشتر در خود فرو می برد... خاصیت باتلاق این است که هرچه قدر بیشتر دست و پا بزنی بیشتر در لجن فرو می روی، اما تنها به دوش کشندگان بار ناامیدی فرو روندگان در باتلاق نیستند. دورنمای انسان امروزی این است که هر کسی در باتلاقی دست و پا می زند. وضعیت انسان با امید واهی (غالب انسانهای امروزی) چه بسا اسفناک تر و فاجعه آمیزتر است. انسان ناامید در باتلاقی از سکون گرفتار آمده و انسان با امید واهی در باتلاقی سراب گونه از زندگی. اولی آگاهانه دست و پا نمی زند و غرق شدن تدریجیش را نظاره گر است و دومی بی آنکه بداند با دست و پا زدنهای بیهوده اش خود را غرق می کند. برای فرد دوم آخرین نقطه، زمانی که به آنچه بر او می گذرد آگاهی یابد، رسیدن به نا امیدی است، اما سرمستانه فرو رفتن او مجال رسیدن به نقطه عزیمت ناامیدی را هم به او نمی دهد. ناامیدی یک نقطه عزیمت است. امید واقعی از دل ناامیدی سر بر می آورد اما امید واهی نه توان بدل شدن به امید واقعی را دارد نه مجال رسیدن به نقطه عزیمت ناامیدی را.


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام.
و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگهای ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من – باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو
آنچه ماندنی است ورای من و توست (1)


همین چند سطر بلورین کافی است تا آدمی را سوق دهد برای آغازی دوباره...حالا بهتر از هر زمان ديگري حس مي کنم تفاوت میان نوشتن و ننوشتن را. نوشتن همچون بالا رفتن از پله ایست که ته آن در اعماق نیستی قرار گرفته و سر آن بر زندگی تکیه داده است. و برای کسی که مدتی می نویسد، ننوشتن پرتاب شدن از زندگی به دره ی مرگ است و برای کسی که مدتی مدید نمی نویسد ننوشتن فروخفتن در گور نیستی است. اینک باور دارم حرف کافکا را که می گفت: نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است...بارها نوشتن در این محیط مجازی را تجربه کرده ام. خوب یا بد از نگاه دیگران، تفاوت میان نوشتن و ننوشتن برایم از زمین تا آسمان بوده است...تفاوت میان آن دو لمسِ دو حس متضاد مرگ و زندگی بوده است... و هنوز یادم هست آخرین جملات در تصمیم برای ننوشتن: انقلاب بر ضد خود و اعتصاب کلمات... اما اکنون باز گشته ام به شهری که دوستش می داشتم و اینجا خانه ای تازه است از جنس همان دیوارهای مجازی قدیمی...خانه ای مجازی که بخشی از هویت واقعی ما در آن شکل گرفته و خواهد گرفت... خانه ای مجازی که واقعیت تاثیرگذار آن بر زندگی ما انکارناپذیر است... و من اینک این خانه مجازی تازه و همسایه هایش را بیش از پیش دوست می دارم.

پي نوشت ها:
(1) شعر از نادر ابراهیمی
(2) اگرچه پیش از این دیوارهای این خانه نو را دست و پا شکسته خط خطي کرده بودم اما تصمیم بر پاک کردن دیوار نوشته های قبلی و آغاز اينگونه گرفتم تا یادم باشد که این آغاز برای چیست: اگر تقدیر برای ما رقم می خورد این آغاز سرآغازی برای جنگ با تقدیر است.