۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

سازماندهی – فراخوان – اعتراض


16 آذر سردی بود. شاید سردترین 16 آذر تاریخ. بی تفاوتی دور از انتظار حراست دانشگاه در کنترل آدمهایی که وارد دانشگاه می شدند و چروکیدن نگهبان ها از سرما بر روی صندلی هایی که دور هم زیر آفتاب کم رمق پاییزی چیده شده بودند، حکایت از سردی فضای حاکم بر دانشگاهی را داشت که قرار بود زنده بودنش را به رخ بکشد.  اما فضای دانشگاه آنچنان سرد و بیروح بود که آدم را به یاد قبرستان در یک عصر سوت و کور پاییزی می انداخت. اکنون مایلم که بار دیگر به موضوعاتی نظیر "فراخوان – اعتراض" بازگردم و رابطه ی میان این ترم ها را با یکدیگر جستجو کنم. در رابطه با 16 آذر آنچه در نخستین نگاه چشم را خیره خواهد کرد سنگینی غیرقابل وصف کفه ی فراخوانهای اعتراضی است که تنوع آنها گستره ی وسیعی از مراجع ناشناس مانند انواع و اقسام وبلاگها و وبسایتهای مزین به رنگ سبز تا مراجع شناخته شده نظیر دانشجویان دربند، تشکلهای دانشجویی و فعالین سیاسی بنام داخل نشین و خارج نشین را در بر می گیرد. مسلماً بررسی رابطه ی "فراخوان – اعتراض" حول هر یک از این مراجع نیازمند بحث منحصر بفرد خود خواهد بود بگونه ای که مطمئناً نتایجی که از بررسی حول بیانیه اعتراضی دانشجویان دانشگاه اصفهان بدست خواهد آمد متمایز از نتایجی خواهد بود که حول فراخوان اعتراضی رضا پهلوی بدست خواهد آمد. با این وصف بحث پیش رو می تواند بسیار در هم پیچیده و کسل کننده باشد از این رو ترجیحاًً از مراجع فراخوانها فاکتور گرفته و بحث را بصورت خلاصه حول آن بخش از ماهیت بیانیه ها که در غالب آنها مشترک است ادامه می دهم. از این منظر آنچه چشمگیر است شور و هیجان نهفته در بیانیه های اعتراضی در جهت تهییج دیگران به اعتراض است که این ذهنیت را بوجود می آورد که  فراخوانهای اعتراضی تنها راهکار (ایزار) صادرکنندگان برای به میدان آوردن دیگران از طریق برانگیختن رقت انگیز احساسات آنان است. چنانچه این تشخیص درست باشد این سوال به ذهن خطور خواهد کرد که آیا از طریق فراخوان می توان اعتراضی خیابانی را شکل داد؟ شاید فردی بیدرنگ به یاد اتفاقات یکی دو روز اخیر روسیه بیفتد و با اشاره به فراخوان اعتراضی رهبران مخالف ولادیمیر پوتین و اجابت آن از سوی خیل عظیم مردم بگوید بله می توان. اما پاسخ من منفی است زیرا بی درنگ خواهم پرسید چرا فراخوانهای پرشور وطنی نه به اعتراضی خیابانی که حتی به تجمعی دانشگاهی هم منجر نمی شوند!؟ برای روشن شدن این موضع لازم است که تفاوت میان دو نوع فراخوان را بازگو کنیم. دسته ی اول فراخوانهایی که به منظور سازماندهی صادر می شوند مانند فراخوان سازمان سنجش برای ثبت نام در آزمون کنکور یا مثال سیاسی آن فراخوان یک حزب برای پذیرفتن عضو. دسته ی دوم فراخوانهایی که نه برای سازماندهی بلکه برای به نمایش گذاردن امر سازماندهی شده صادر می شوند مانند فراخوان سازمان سنجش برای شرکت در جلسه ی کنکور یا مثال سیاسی آن فراخوان رهبران مخالف کاخ کرملین. پر واضح است که فراخوان های اعتراضی یعنی فراخوان هایی که برای به خیابان آمدن جهت اعتراض صادر می شود در دسته ی دوم قرار میگیرند زیرا خیابان محل به نمایش گذاردن قدرتی است که از قبل سازماندهی شده است و نه محلی برای سازماندهی کردن. از این رو جایگاه "فراخوان اعتراضی" در یک مبارزه ضد دیکتاتوری پس از "سازماندهی" قرار دارد. به عبارت دقیق ترتیب صحیح سه ترم مورد بحث "سازماندهی – فراخوان – اعتراض" می باشد. در این ترکیب، فراخوان هم به مثابه نوعی اعلان مبارزه و مبارزه طلبی است و هم به نوعی نقش هماهنگ کننده نهایی را ایفا می کند و نه چیزی بیش از آن. در چنین حالتی که هر یک از ترمها در جایگاه اصلی خود قرار گرفته اند تنها یک فراخوان یک خطی با این مضمون که "تجمع اعتراضی در ساعت 10 میدان ایکس" برای به خیابان آوردن خیل عظیمی از افراد کافی خواهد بود بی آنکه نیازی به انشاهای پرشور و پرهیجان باشد. در این راستا مساله ی غامض در مورد فراخوانهای وطنی این است که با وارونه شدن جایگاه فراخوان و سازماندهی اساساً نقش سازماندهی به فراموشی و یا شاید هم به تقدیر و سرنوشت سپرده شده است! از این رو حالتهایی که به نظر می رسد مد نظر صادر کنندگان بیانیه های وطنی است "فراخوان – اعتراض" یا "فراخوان – سازماندهی – اعتراض" است که هیچکدام به نظر نمی رسد جوابگو باشند. سردی 16 آذر گریبان من را هم گرفته. از این رو این نوشته را همین جا خاتمه میدهم. امیدوارم که در آینده بتوانیم به شکل هم مفصل تر و هم ویژه تر در این رابطه بیشتر صحبت کنیم.

 
دیوار نوشته – 21 آذرماه 1390 

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

ماجده، احياي ماهيت انقلاب

 
زمانی که خودسوزی جوان تونسی_محمد بو عزیزی_ به عنوان رادیکال ترین شکل اعتراض به وضع موجود، زمینه وقوع یک انقلاب و سقوط یک نظام حکومتی را فراهم می آورد و آتشِ براندازی را در سایر کشورهای منطقه شعله ور می سازد، "برهنه شدن" دختر مصری_علیا ماجده المهدی(1) _ در اعتراض به حجاب اجباری را هم باید در راستای تداوم انقلاب، به عنوان شکل دیگری از اعتراض رادیکال به وضع موجود، تعبیر کرد. اما مانع اصلی اینجاست که اذهان لجن گرفته _که یا در هیبت مرتجعانِ آشکار، بدون هیچگونه تولید فکری تنها ترشحات لجنهای تاریخی انباشته شده در مغز خود را به بیرون صادر می کنند و یا در هیبت مرتجعانِ پنهان، به اندک فکر ابزاری خود مجال نفوذ از لابلای لجنهای انباشته شده در مغزشان را می دهند_ با فروکاستن معنای واژه هایی نظیر انقلاب، آزادی و ... و تحریف آنها، معیار قضاوت در مورد پدیده هایی نظیر برهنه شدن ماجده المهدی را نیز دچار خدشه کرده اند! اینان کسانی هستند که پررنگ ترین نقش را در بازتولید دیکتاتوری ها و تداوم وضع موجود ایفا می کنند. در این میان دسته ی اول یعنی مرتجعان آشکار، کسانی هستند که هدفشان آشکارا برقراری یک نظام دیکتاتوری به جای نظام دیکتاتوری قبلی است. مثال این دسته، اسلامگرایان انقلاب امروز مصر _و اسلامگرایان انقلاب دیروز ایران_ هستند: کسانی که هدفشان از انقلاب جاری کردن شریعت در جامعه با رای مردم است و بطور نمونه در رابطه با ماجده المهدی، شدیدترین نوع محکومیت یعنی اعدام او را خواستار اند. دسته دوم یعنی مرتجعان پنهان، کسانی هستند که اگرچه در ظاهر خواهان جایگزین شدن یک نظام دیکتاتوری نیستند اما به استقرار آن کمک شایانی می کنند! این دسته کسانی هستند که با عقل ابزاری و با معیار منفعت شخصی در مورد وقایع قضاوت می کنند. مثال این دسته کسانی هستند که برهنه شدن دختر مصری را با چنین استدلالهای ابزاری که عمل او باعث ریخته شدن آب در هاون اسلامگرایان و شکست سکولارها در انتخابات آینده می شود محکوم می کنند(2). محکومیت این دسته اگرچه یک محکومیت زبانی است و به شدت محکومیت دسته اول نیست اما به دلیل نادیده انگاشتن ماهیت اعتراضی اقدام ماجده، در روح خود تفاوتی با محکومیت دسته دیگر ندارد: از این رو اگر ماجده به اعدام محکوم شود این دسته از سکولارها همانقدر در فشرده شدن طناب دار به دور گردن او نقش خواهند داشت که اسلامگرایان.
هدف از طرح این ماجرا نه صرفاً دفاع از جان یک فرد بلکه بازگشت به معنای "انقلاب" و دفاع از یک اقدام انقلابی است. اسلامگرایان با این استدلال برهنه شدن ماجده را محکوم می کنند که عمل او گناه بوده و باعث ترویج فسق و فجور در جامعه می شود(2). این استدلال در نوع خود بسیار مضحک است زیرا اگر معیارِ محکومیت ماجده ارتکاب او به گناه باشد، اسلامگرایان می بایست محمد بو عزیزی را نیز به دلیل ارتکاب به گناهی کبیره مجرم شناخته و برای او طلب مجازات کنند زیرا در غیر اینصورت بر اساس منطق اسلامی عمل او باعث ترویج خودکشی در بلاد اسلامی میشود و این به مراتب خطرناکتر و از هر لحاظ برای جامعه مصیبت بار تر از برهنه شدن جوانان است! استدلال مخالفان اسلامگرایان در محکوم کردن ماجده نیز دست کمی از استدلال اسلامگرایان ندارد زیرا محتوای آن بر غیراخلاقی بودن اقدام او استوار است. سوالی که مطرح می شود این است که چرا "خودسوزی" یک فرد اقدامی اعتراضی قلمداد می شود اما "برهنه شدن" یک فرد از سوی بسیاری به جای اعتراضی بودن، غیر اخلاقی محسوب می شود؟ پاسخ این است که پیوند افراد با وقایع گوناگون، یک پیوند آزاد نیست. بدین معنا که قضاوت افراد در مورد یک پدیده تحت تاثیر القائاتی است که ذهن آنها را اشغال کرده است. در این حالت افراد در تشخیص ماهیت پدیده ها ناتوان می شوند و در نتیجه در مورد تمامی پدیده ها با نشانه های ظاهری یکسان به یک گونه قضاوت خواهند کرد. در چنین شرایطی قضاوت افراد در  مورد هر برهنه شدنی بدون توجه به ماهیت آن این است که برهنه شدن غیراخلاقی است! این ناتوانی در تشخیص ماهیت پدیده ها یا به عبارت صحیح تر این ناتوانی در برقرار کردن پیوند آزادانه با ماهیت پدیده ها امری است که باعث شده است تا عمل ماجده از نگاه بسیاری به جای اعتراضی بودن، غیراخلاقی قلمداد و محکوم شود. این محکومیت در عین حال که بیانگر قدرت سطحی نگری حاکم بر جامعه است به طرز نوستالژیکی نشانگر ضعف جامعه هم هست. طبیعی است که در چنین شرایطی که جامعه از لحاظ برقراری پیوند آزادانه با ماهیت پدیده ها دچار ضعف است، می توان تعابیری تحریف شده و تقلیل یافته از پدیده هایی مانند "انقلاب" را نیز به خورد جامعه داده و از آن در جهت منافع شخصی بهره برداری نمود. در این حالت از سوی دو طیف مرتجعان آشکار و مرتجعان پنهان، انقلاب به عنوان فرآیندی که هدف آن صرفاً "ساقط کردن یک دیکتاتور و مستقر کردن حکومتی بر اساس رای حداکثر مردم" است تعریف می شود. اما این تعریف مسخ شده ترین تعریف برای هدف انقلاب است که با تهی کردن پدیده هایی نظیر انقلاب از معنای حقیقی آنها، زمینه را برای بازتولید دیکتاتوری فراهم می کند زیرا بر اساس چنین تعاریفی با ساقط شدن یک حکومت و نشستن حکومت دیگر بر کرسی قدرت با رای حداکثری مردم، هر اقدامی در جهت گسستن زنجیرهای بسته شده بر جامعه در صورتیکه با معیارهای حکومت به اصطلاح برآمده از دل انقلاب منطبق نباشد، ضدانقلابی معرفی خواهد شد! بنابراین برای جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری ها از پس انقلاب ها، ضروری است تعاریف اصیل تری برای واژه هایی نظیر انقلاب را جستجو کنیم تا سرخوشانه از ساقط شدن یک دیکتاتور از سر شوربختی در دام دیکتاتور دیگر گرفتار نشویم. تقلیل معنای "انقلاب" به "براندازی دیکتاتور" و نیز تقلیل معنای "دموکراسی" یا "آزادی" به "رای اکثریت" عاملی است که باعث می شود تا یک جامعه پس از وقوع یک انقلاب همچنان در همان لجنزاری باقی بماند که قبل از انقلاب بوده است زیرا در چهارچوب این تعاریف، پس از سرنگونی یک حکومت، انقلاب پایان یافته تلقی می شود و تنها هدف پیش رو به صف کردن گوسفندوار مردم برای انتخاب حاکمان جدید خواهد بود. در چنین شرایطی فرد انقلابی فردی خواهد بود که در صف خود را بگنجاند نه فردی که بر علیه زنجیرها بشورد. بنابراین باید معناهایی فراتر از براندازی دیکتاتور را برای واژه هایی مانند انقلاب جستجو کرد. این جستجو به معنای آن نیست که بر واژه هایی مثل انقلاب چیزی غیرحقیقی بار کنیم بلکه به معنای آن است که آنها را از تحریف شدگی نجات دهیم تا حقیقت از دل خود آنها جلوه گر شود. از اینرو مساله در رابطه با انقلاب نیز برقرار کردن پیوند آزادانه با ماهیت آن است. اگر این پیوند آنچنان آزاد باشد که ماهیت انقلاب بصورت رها شدن جامعه از تمامی زنجیرها _و نه فقط زنجیری به نام دیکتاتور حاکم_ جلوه گر شود آنگاه برهنه شدن ماجده را نه غیراخلاقی بلکه اخلاقی و انقلابی خواهیم یافت. 
.
اشاره ها در متن و پی نوشتها:
(2) در رابطه با واکنشها در مورد اقدام ماجده المهدی مطالبی در سایتها و وبلاگهای فارسی بوِیژه در محکومیت او از سوی ضد اسلامگراهای وطنی منتشر شده است. اما چون تمایلی به نام بردن از آنها ندارم تنها به جمع بندی سایت بی بی سی که تمامی این مطالب را پوشش داده است اکتفا می کنم.

(*) ديوارنوشته - ماجده، احياي ماهيت انقلاب - 27 آبان 1390
    لينک:

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

نه جنگ، نه سخنگوي جنگ طلب

 در اين نوشته که در مخالفت با جنگ نگاشته شده است دو ادعاي "پیشگیرانه بودن" و "بشردوستانه بودن" حمله نظامي غرب به ايران بررسی و رد خواهد شد. روی سخن من در اين نوشتار با کسانی است که چشم بسته و بی هیچ دلیل منطقی از دخالت نظامی در ایران طرفداری می کنند. کسانی که شاید همانند من از وضعیت موجود به تنگ آمده اند و بر خلاف من شاید امید خود را از دست داده اند. کسانی که تنها استدلالشان برای دخالت نظامی غرب در اوضاع داخلی ایران، سرنگون شدن طالبان و صدام و قذافی توسط غرب است. کسانی که تنها فرو افتادن دیکتاتور از راس قدرت را می بینند و نه هیچ چیز دیگر را!

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

پاسخ به چهار پرسش

آنچه من در غالب نوشته های خود به شکلی پنهان دنبال کرده ام و از کلیت کلام قابل برداشت است این است که به شکل مطلق خواهان اسطوره زدایی (به معنای رهبرزدایی) از جنبش ها هستم _زیرا معتقدم جنبش های متکی به رهبران اسطوره ای جنبش های دیکتاتوری اند_ اما در مقابل این دیدگاه خواهان اسطوره شدن خود جنبشها از طریق ایفای نقش همگانی تر مردم هستم. بنابراین جایگاه من نه تنها در رابطه با سازمانیابی نیروها بلکه در رابطه با هر موضوع دیگری، فردی است در بدنه جنبش که در ارتباط با دیگر افراد در صدد خلق یک جنبش اسطوره ای_یعنی جنبشی که به تمام "چه باید باشد" ها جامه ی عمل بپوشاند_ است.

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

واقعیت- سازماندهی- واقعیت

اگرچه به تجربه دیده ایم که فراخوانهای اینترنتی نیز همانند بیانیه های سیاسی به جز موارد استثنا تقریبا هیچ گاه باعث خلق حرکتی نشده اند اما جستجوی دلایل ناکامی چنین فراخوانهایی با مورد توجه قرار دادن استثناها به نظر می رسد که ما را به سمت نقاط روشنی سوق دهد. بر اين اساس اگر رابطه ی "ورودی(واقعیت)-سازماندهی-خروجی(واقعیت)" رابطه ی هدف باشد، به نظر مي رسد که با ایجاد تغییراتی در سطح  "ورودی(مجازی)" و بکارگیری عامل "سازماندهی"، بتوان فراخوانهای ناکام اینترنتی را به فراخوانهایی برای رسیدن به "خروجی(واقعیت)" بدل کرد.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

به مارکس برگرديم

ما در ایران با چنین امری مواجه نیستیم و دلیل عمده ی آن این است که دچار یک خطا در فهمیدن مفهوم شبکه های اجتماعی هستیم. آنچه ما به غلط از شبکه های اجتماعی می فهمیم ارتباط داشتن با یکدیگر از پس پنجره های مجازی اینترنت در جهت خبر پراکنی است. اما آنچه مقصود اشکان خراسانی است به هم پیوسته بودن افراد در قالب شبکه های اجتماعی برای انجام اقدام عملی است. اینکه تا چه اندازه بتوان از محیطهای مجازی نه برای تبدیل شدن به خبر رسان بلکه در جهت به هم پیوستن در دنیای واقعی استفاده کرد موضوعی است که در ادامه (نوشته ی بعد) به آن می پردازم.

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

خوب بالاخره چه بايد کرد؟

 من هم با عناوینی نظیر انقلابهای فیس بوکی و نظیر آن موافقتی ندارم زیرا معتقدم که انقلاب در خیابان شکل می گیرد و انقلاب خیابانی تنها نوع انقلاب است اما این بدان معنا نیست که نمی توان از فضاهای مجازی جهت سازماندهی استفاده نمود. در واقع می توان استفاده از فضاهای مجازی را به استفاده از شب نامه ها یا دیوارنوشته ها در دهه های گذشته تشبیه نمود که کار را بسیار ساده تر از گذشته کرده است. مسلماً معایب اینترنت و تاثیرات سوء آن قابل انکار نیست اما این امر بدان معنا هم نیست که نمی توان و یا نباید از ظرفیتهای موجود استفاده کرد.

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

رهبر ممنوع

 مساله قابل ذکر در مورد جنبشهای جهان این است که جنبشها را همواره مردم خلق و رهبران سیاسی بر آن سوار شده اند. گاه این رهبران سیاسی جنبشها را همگام با مردم به سرمنزل مقصود رسانده اند و گاه آن را از مسیر خواست مردم منحرف و به نقطه ای بر خلاف آن هدایت کرده اند. اما در هر صورت آنچه واقعیت است، این است که در غالب جنبشهای جهان، رهبران سیاسی در پی نقش آفرینی مردم وارد عرصه شده اند. اما اینکه در حافظه ما، به غلط، شکل گیری جنبشها نیازمند ظهور رهبر است زاییده ی این امر است که ما جنبشها را به نام رهبران آنها می شناسیم و از این رو جنبشها را از نقطه ای می بینیم که رهبران سیاسی هدایت آنها را برعهده گرفته اند و نه از زمان شکل گیری آنها توسط مردم. و همین ذهنیت است که سالهای سال ما را در انتظار ظهور یک رهبر کاریزماتیک، از هرگونه حرکتی باز داشته است.
 

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

جنبش در آزمايشگاه شناخت (2)



می توان اصلاح طلبان را به واقع جاده صاف کن های دیکتاتوری نامید! هر بار که رادیکالیسم ماشین حرکتی فاشیسم جمهوری اسلامی را به لرزه در می آورد، اصلاح طلبان با شعار پرهیز از رادیکالیسم وارد میدان می شوند و با منحرف کردن نگاهها به سوی خود، جنبش های ضد دیکتاتوری را از حرکت در مسیر خود منحرف و زمینه نابودی آن را فراهم می آورند! این کم هزینه ترین و هوشمندانه ترین راه برای مقابله حکومت با جنبشهای ضد دیکتاتوری است. همین که جنبشی شکل گرفت، ابتدا حکومت ماشین سرکوبگر خود را وارد میدان میکند و به شکل مرئی و فیزیکی به سرکوب آن می پردازد، سپس اصلاح طلبان وارد میدان می شوند و با شعار پرهیز از رادیکالیسم مانع از گسترش جنبشی می شوند که بدلیل سرکوب فیزیکی گرایش به رادیکال شدن دارد.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

جنبش در آزمايشگاه شناخت (1)

اگر با مارتین هایدگر در این گفته تاریخی اش همگام و همراه باشیم که "اندیشه انگیز ترین امر در زمانه ي اندیشه انگیز ما آن است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم" آنگاه با دل نسپردن به نسخه های حاضر و آماده ای که بسیاری رمال وار آن را به عنوان دوای هر درد تجویز می کنند و با جدا کردن راه خود از مسیر کسانی که بدون فشار آوردن به قوه فکریشان تنها تجویز معجزه وار داروهای درمانگر را خریدارند، شايد بتوانیم زمینه را جهت جوانه زنی اندیشه و مسیر را جهت هم اندیشی جمعی و بحث و جدلهای طاقت فرسا تا رسیدن به مطلوب ترین پاسخها مهیا کنیم. بنابراین هدف از نگارش این مطلب نه ارائه پاسخ برای سوال "چه باید کرد؟" بلکه پیگیری سلسله مطالب و مباحثی است که تحت عنوان "چه باید کرد؟" می بایست ذهن ما را در مسیر یافتن پاسخ به خود مشغول دارد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

قاموس سرخ واژه


خرداد سبز. خرداد سکوت. خرداد دستور آتش. خرداد عصیان گلوله بر سینه معصوم. خرداد چکیدن خون سرخ آزادگی بر سنگفرش سیاه دیکتاتوری. خرداد دریده شدن نقاب مندرس فاشیسم به دست پرتوان آگاهی. خرداد سرخ. خرداد ندای سهراب. خرداد ترنم آزادی. تردیدی نیست که واژه ها اگر بخواهند تنها در قاموس توصیف خرداد بزرگ، خرداد 88 برآیند خواهند توانست بنای یادبودی عظیم از آن بنیاد نهند. بنایی در همجواری یادبودهای مرداد 67 و تیر 78. یادبودهایی یادآور بی آبرویی استبداد. اما توصیف گری گذشته آخرین ایستگاه واژه نیست زیرا که توقف واژه ها در خاطره سازی صرف به مثابه مرگ واژه و یادبود گرفتن برای خود آن است. ایستگاه بعدی واژه خلق رویداد، خلق آینده است. واژه و رویداد در ارتباط تنگاتنگ میان هم هر دو خالق و مخلوق یکدیگرند. هر دو زنجیروار یکدیگر را خلق می کنند. خرداد 88 یک رویداد است که واژه ها را خلق می کند تا خود زنده بماند اما مرگ واژه جایی است که نتواند رویدادی را خلق کند. اگر در سه دهه استبداد به فاصله هر یک دهه رویدادی عظیم پیکر دیکتاتوری را به لرزه در می آورد و پس از آن به کنج خاطرات سپرده و در تالار یابودها بایگانی می گردد شاید و شاید و شاید تنها دلیلش نابارور بودن واژه ها در خلق رویدادها باشد. در مبارزه با استبداد اگر قلم سلاح است، واژه گلوله است. واژه هایی که برای یادبود گذشته جاری می شوند همچون گلوله های منور اند که در دل تاریکی برای لحظاتی روشنایی را به ارمغان می آورند. اما در این نبرد دیرینه با دیکتاتوری آنچه شاهد آن بوده و هستیم اینکه غالب سلسله واژه ها حکم گلوله های مشقی را دارند که نهایت هنرشان بر پا نمودن سر و صداست بی آنکه بر پیکر پلید دیکتاتوری خراشی ایجاد کنند و آنچه جایش خالی است و آنچه که فقدان محض است قاموسی رویداد آفرین از واژه هاست که همچون گلوله جنگی پیکر سیاه دیکتاتوری را می شکافد. معضل اصلی در مسیر هرگونه تغییر، خواه انقلاب خواه اصلاح، وجود همین شکاف در زنجیره ی واژه و رویداد است.