ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

دادخواست ملت: حکومت خود را به جرم اقدامات بیشمار علیه امنیت ملی به زندان اوین معرفی نماید!



1-  زندانی دیگری دست به اعتصاب غذا زده است. این بار یک فعال کارگری. رضا شهابی(1). روزشمارها هم به کار افتاده اند! یک روز، دو روز، سه روز، ... ، هشت روز، نه روز، ده روز، ... ! راستی عقربه روزشمار کجا متوقف می شود؟ روزشمار هدی صابر کجا ایستاد!؟ روزشمار نسرین ستوده کجا ایستاد!؟ روزشمار دیگران کجا ایستاد!؟ آن بی نام و نشان ترها که روزشمار نداشتند چه!؟ در این میان ما چه کردیم!؟ ما چه می کنیم!؟ ما روزها را شمردیم! ما روزها را می شماریم! هشت، نه، ده. هدی صابر پس از ده روز اعتصاب غذا در زندان اوین درگذشت. غم و ماتم. چهل و هفت، چهل و هشت، چهل و نه. نسرین ستوده پس از چهل و نه روز اعتصاب غذای خود را شکست. هورا، هورا، هورا! ما ناراحت شدیم. ما شاد شدیم. اما هیچ کاری نکردیم! 

2- اتهام رضا شهابی همانند بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی اقدام علیه امنیت ملی است!  همسر او دیروز پیرامون وضعیت او گفته بود: "قرار نیست چون رضا شهابی زندانی است بیاندازندش گوشه زندان و هیچ اهمیتی به وضعیت وخیم جسمی او ندهند، رضا شهابی جانی نیست، در حال حاضر خیلی از جنایتکار‌ها آزادانه زندگی می‌کنند اما به وضعیت کسی که تنها از حق و حقوق کارگران دفاع کرده است باید رسیدگی شود" (2). من نمی دانم مقصود همسر شهابی از جنایتکارها چه کسانی است اما با دلالتهای ذهنی خود می توانم دستکم تعبیری از جنایتکارها داشته باشم. ده ها تن در جریان حوادث پس از انتخابات خرداد 88 کشته شدند(3). چند تن از قاتلین دستگیر شدند!؟ چند تن از قاتلین محاکمه شدند!؟ چند تن از قاتلین مجازات شدند!؟ هیچ. او راست می گوید. جنایتکارها در این مملکت آزادانه زندگی می کنند و آنوقت امثال رضا شهابی که از حقوق فرودستان جامعه دفاع می کنند برای امنیت ملی خطرناک تشخیص داده می شوند! براستی دزدان سه هزار میلیاردی، آقازاده های وارد کننده ی خودروهای لوکس، وارد کنندگان لوازم آرایشی با ارز دارو و خیلی های دیگر که مال مردم را به یغما می برند و جان مردم را به بازی می گیرند چرا در هرم تهدیدکنندگان امنیت ملی جایگاهی ندارند!؟

3- اگر منظور از امنیت ملی، امنیت ملت، امنیت مردم است باید بگویم که ما از ناحیه حکومت و وابستگان آن امنیت نداریم. ما در میان قاتلان و دزدانی زندگی می کنیم که مثل آب خوردن آدم می کشند و با خیال راحت دزدیهای میلیاردی انجام می دهند و راحت هم به زندگی خود در هر کجای دنیا که بخواهند ادامه می دهند. رضا شهابی های مدافعِ فرودستان هیچ تهدیدی برای امنیت ما نیستند. امنیت ما با سلب حقوق اولیه مان تهدید می شود. امنیت ما را قاتلان و دزدان حکومتی تهدید می کنند. امنیت ما را بیکاری، فقر، گرانی، اختلاس، زلزله، آلودگی هوا، مدرسه های فرسوده، خانه های فرسوده، جاده های تصادف خیز، بسیج و سپاه و آقازاده ها و دزدان و آدمکشان و قاچاقچیان سازمان یافته پیرو ولایت تهدید می کنند. حکومتی که خود اصلی ترین تهدید کننده ی امنیت ملی است با به زندان انداختن کارگران و دانشجویان و فعالان مدافع حقوق فرودستان به اتهام واهی اقدام علیه امنیت ملی، پیشاپیش بیگناهی آنان و فاسد بودن خود را اثبات می کند. 
  
4- نوشتن از زندانی سخت است. نوشتن از کارگر زندانی سخت تر. با هر کلمه که بر روی کاغذ می آید با خود می گویم نوشتن بیهوده است زمانی که کاری از پیش نمیبرد، باید کاری کرد، باید راهی یافت و بی درنگ نوشته میخک در ذهنم تداعی می شود: " بدون شک تلاش برای منصرف کردن یک انسان از مقاومت و جنگیدن برای آنچه بدان احتیاج دارد، راحت‌تر از تلاش برای انصراف یک زندانبان از شکنجه‌ی مداوم اوست، اما اگر همچنان نگران تکرار شهادت هدی صابر هستیم، اگر پیام مرگ زیر شکنجه ستار بهشتی را دریافته‌ایم، حالا باید به جای نامه‌های درخواست پایان اعتصاب غذا، راه دیگری را برای فشار به زندانبانان برای پایان دادن به وضعیت وخیم زندان‌ها در ایران در پیش بگیریم" (4). ای کاش برخی از حرفها لابلای توده عظیم مرثیه سرایی های حزن آلود و شعرگوییهای شادی بخش بی معنا و بیهوده یمان گم نمی شد. ای کاش برای یافتن "راه های دیگر" مکث می کردیم. ای کاش مکث کنیم.



اشاره ها در متن:
(1)     رضا شهابی، ویکی پدیا (+)
(2)     گفتگوی ربابه رضایی با کمیته گزارشگران حقوق بشر (+)
(3)     جانباختگان اعتراضات به نتایج انتهابات 88، ویکی پدیا (+)
(4)     نگرانی برای وضعیت زندان، در برابر نگرانی برای آینده ی ایران، میخک (+)


یکشنبه ، 10 دیماه 1391

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

چرا هیچکس نبود!؟

1-  امروز چهارشنبه، 29 آذر 1391 بود. روزی که قرار بود من ما شود. قرار بود امروز به هم بپیوندیم و شعر بامداد را زمزمه کنیم: "من به هیبت ما زاده شدم". ساعتی به دیوار آموزش و پرورش تکیه دادم و منتظر ماندم. هر سه چهار دقیقه که یکی از اتوبوسهای شرکت واحد پایین تر از اداره توقف می کرد به پاهای مسافرانی که پیاده می شدند خیره می شدم تا سمت و سوی قدمهایشان را بکاوم. راه هیچکدام به میعادگاه "ما شدن" ختم نمی شد. براستی چرا هیچکس نیامد!؟

2-  آیا آنطور که محمد نوری زاد در مراسم چهلم ستار بهشتی گفته است عامل کمرنگ بودن حضور مردم ترسی است که از ناحیه حکومت بر مردم مستولی شده است؟ نه من باور ندارم. ترس برادر مرگ است، من باور ندارم که مرده ایم. نمی خواهم دریچه ای بیهوده به امیدی خیالی باز کنم چرا که پیرو امیدی هستم که سارتر محدوده ی آن را مشخص کرده است: امیدی جز عمل وجود ندارد. پس همه ی کاسه کوزه ها را بر سر ترس نشکنیم. براستی چرا هیچکس نیامد!؟ 

3- ما در کشوری زندگی می کنیم که وزیر آن در قبال فجایعی نظیر کشته شدن دانش آموزان اردوهای راهیان نور و سوختن دانش آموزان مدرسه شین آباد نه استعفا که حتی عذرخواهی هم نمی کند. این اوج تباهی یک مملکت است که مسئولان آن به جای اعلام عزای عمومی و برگزاری مراسمهای یادبود در مدارس سراسر کشور جهت نهادینه کردن روحیه همدردی و مسئولیت پذیری در دانش آموزان، عملن با فرار از پذیرش مسئولیت، الگو و مبلغ و مروج مسئولیت ناپذیری و بی تفاوتی در جامعه می شوند. 

4- باید فرق گذاشت میان نیامدن آنهایی که نمی دانستند و نیامدن آنهایی که خبردار بودند. آنهایی که می دانستند، چرا نیامدند؟ هر فردی می تواند دلیلی بیاورد. اما آیا من و دیگران در جایگاهی هستیم که پیرامون دلایل آنها قضاوت کنیم؟ در مورد خودم مسلم می دانم که نه. هر فردی که می دانسته و به هر دلیل نیامده به خود او مربوط است. اما فارغ از تمامی دلایل یک امر مسلم است. اینکه ما با "ما نشدن" خود، به مرگِ روح مسئولیت پذیری در جامعه آری گفتیم.

چهارشنبه، 29 آذرماه 1391

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

به خاطر عروسکهای تو

1- به خاطر تو، به خاطر عروسکهایت به خیابان می آیم. چهارشنبه، 29 آذر، ساعت 10 صبح، مقابل اداره آموزش و پرورش (1). می آیم تا فریاد حق خواهی تو از ثروت بیکران این سرزمین باشم. می آیم تا فریادی باشم علیه تمامی بخاری های نفتی، همه ی کلاسهای کاهگلی، همه ی دیوارهای ترک خورده، همه ی مدرسه های بی اسلوب و همه ی بی عدالتی ها و بی مسئولیتها. می آیم تا به وزیر بی لیاقت بگویم که چیزی به نام انسان، چیزی به نام انسانیت، چیزی به نام مسئولیت وجود دارد که باید حرمت نگه دار آن بود. می آیم زیرا سخت باور دارم که اگر پا به خیابان نگذارم، اگر فریاد دادخواهی سر ندهم، اگر در قبال بی مسئولیتی سکوت عملی کنم، همچون وزیر در پاسداشت حرمت انسان و انسانیت و مسئولیت، بی کفایت خواهم بود، در مسئولیت ناپذیری با او همتراز و در پرپر شدن گلهای این سرزمین با او شریک جرم خواهم بود. می آیم تا دوشادوش هر آن دیگری که می آید نشان دهیم که ما همگان مسئولیم. بگوییم که "من به هیات ما زاده شدم، به هیات پرشکوه انسان، تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم ...و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم" (2).  

2- من به فراخوان 29 آذر پاسخ مثبت می دهم زیرا از پس آن نه صدای مرجعی اقتدار طلب را می شنوم و نه صدای تافته های جدا بافته از مردم را که چشم انتظارِ سوار شدن بر امواج، خود را در مقام چوپان و مردم را در جایگاه گله قلمداد می کنند. من به فراخوان 29 آذر پاسخ مثبت می دهم زیرا از پس آن صدای همنوای تمام انسانهایی را می شنوم که حس انسانیت در آنها نه تنها به درد آمده است که می خواهند از دل این درد، انسان و اعتراض را متولد کنند. من به فراخوان 29 آذر پاسخ مثبت می دهم زیرا آنرا نه دعوت عده ای از عده ای دیگر بلکه دعوت هر فرد از خودش می یابم. من به فراخوان 29 آذر پاسخ مثبت می دهم زیرا چیزی از درون من به من فراخوان می دهد و من صدای خود را همنوا با صداهای دیگر در این فراخوان میتوانم بشنوم. من به فراخوان 29 آذر پاسخ مثبت می دهم زیرا معتقدم در جایی که بی عدالتی هست انسانِ من تنها در خیابان و در اعتراض، مجال تولد و ظهور می یابد. قلم را بر زمین می گذارم و به خیابان می آیم..." به خاطر یک سرود، به خاطر یک قصه در سردترین شبها، تاریکترین شبها، به خاطر عروسکهای تو، به خاطر تو، به خاطر هر چیز پاک" (3).  

اشاره ها:
(2) و (3) "شعر" ها از احمد شاملو

پنجشنبه، 23 آذرماه 1391

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

از نفرت معکوس تا درود بر سرزمینی به نام فلسطین


1- سبک ارائه اخبار از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به گونه ای است که بی اختیار نوعی نفرت علیه حکومت را در بخشی از مخاطبان ایجاد می کند. چشم پوشی بر معضلات داخلی و بزرگنمایی مشکلات خارجی. ماست مالی و سرپوش گذاشتن بر وقایع و فجایع داخلی و در شیپور دمیدن و تکرار وقایع و فجایع گزینش شده خارجی.  اساساً هر رسانه ای در هر کجای جهان با چنین رویکردی تولید کننده نوعی نفرت معکوس در بخشی از مخاطبان است. می توان این ارتباط میان رسانه و مخاطب را به صورتی ساده چنین فرمول بندی نمود که نفرت انگیزی رسانه نفرت زایی در مخاطب را به همراه دارد. و هرچقدر یک رسانه نفرت انگیزتر باشد نفرت بیشتری را علیه خود و سیستمی که مبلغ آن است بازتولید میکند. اکنون خودنمایی این پرسش در ذهن بجا به نظر می رسد که آیا چنین روندی در نهایت به زیان خود حکومت نخواهد بود؟ و آیا این نفرت در مردم انباشته و سرانجام علیه خود حکومت رها نخواهد شد؟  
2- ریشه ی نفرت رسانه ای را مرور کنیم. از زبان کسانی که نسبت به نوع پوشش خبری صدا و سیمای جمهوری اسلامی نفرت دارند می توان پرسشهایی اینچنینی را همواره شنید: چرا حکومت ایران که اینچنین داعیه دفاع از مردم فلسطین را سر می دهد در مواردی نظیر نسل کشی در چچن توسط روسیه دچار لالمانی می شود!؟ چرا حکومت ایران با وجود فقر و بیکاری و زلزله زده و سیل زده در این مملکت به فکر خرج کردن پول برای حماس و حزب الله است!؟ چرا حکومت ایران با وجود تعطیلی روزافزون کارخانه ها و بی نان تر شدن سفره ی کارگران این مملکت به فکر احداث کارخانه در ونزوئلا است!؟ چگونه حکومتی که خود یک جوان معترض را به پای چوبه دار می فرستد برای باتوم خوردن جوان بحرینی اشک تمساح میریزد!؟ چگونه حکومتی که خود محفل دزدان سه هزار میلیاردی است به فساد جنسی فلان سیاستمدار خارجی آب و تاب میدهد!؟ چگونه حکومتی که از پس معضلات مردم خود بر نمی آید ادعای مدیریت جهان را سر میدهد!؟ و ده ها و صدها پرسش اینچنینی دیگر بیانگر آن هستند که نفرت از رسانه های خبری جمهوری اسلامی نه تنها به سبب سیاستهای نفرت انگیز حاکم بر این رسانه ها بلکه بدلیل سیاستهای پارادوکسیکال حکومت جهت فریب افکار عمومی است. بنابراین نفرت یک فرد از رسانه جایی شکل میگیرد که او تصمیم میگیرد دیگر فریب رسانه را نخورد.
3- پاسخ بلاواسطه آری یا خیر به این پرسش که آیا این نفرت در مردم انباشته و علیه حکومت رها خواهد شد بدون توجه به کارکردهای نفرت تولید شده ممکن نیست. آنچه تعیین کننده است این است که ببینیم نفرت بوجود آمده در چه مسیری هدایت و صرف چه اموری می گردد. گاه نفرت از سیستم ارتجاعی حاکم در مسیر تکاملی خود به نفرت از تمامی سیستمهای ارتجاعی بدل می گردد و گاه نفرت از سیستم ارتجاعی حاکم، فرد را در مسیری کورکورانه به منزلگاه ارتجاعی دیگری پناهنده می سازد. در حالت اول جهان بدون تقسیم بندی آن به دو جبهه ی خیر و شر، عرصه ی مبارزه با هر گونه تفکر ارتجاعی قلمداد میگردد و در حالت دوم جهان با تقسیم بندی آن به دو جبهه ی خیر و شر عرصه منازعه طرفین متخاصم می گردد. بنابراین در حالت اول هرگونه قیدی نظیر مذهب و نژاد رنگ می بازد و تنها آزادی انسان از بند ارتجاع به عنوان هدف برجسته می گردد اما در حالت دوم جهان عرصه ی منازعه کسانی می شود که مذهب خود یا نژاد خود را برتر و در نتیجه خود را خیر مطلق قلمداد می کنند. از این رو اولاً نمی توان با قطعیت اظهار داشت که نفرت از ارتجاع حاکم، علیه خود آن رها خواهد شد زیرا این نفرت بدلیل شاخه شاخه شدن و منزل گرفتن در مواضع ارتجاعی دیگر که از قضا با یکدیگر سر جنگ و ناسازگاری دارند در حال هدر رفتن است و ثانیاً با قطعیت می توان گفت که چنانچه نفرت رها شده علیه ارتجاع حاکم نتواند خود را از قید و بند مولفه های ارتجاعی برهاند از پس فرو افتادن ارتجاع حاکم تنها سیستم ارتجاعی دیگری ظهور خواهد کرد.
4- یک مثال بزنم و پایان کلام. نلسون ماندلا یک مبارز است. یک مبارز آزادیخواه. او علیه آپارتاید مبارزه کرد اما هیچگاه جهان خود را به دو قلمرو سفید و سیاه تقسیم نکرد. مبارزه ی او مبارزه سیاه علیه سفید نبود. هدف او نیز رجحان سیاه بر سفید نبود. او علیه تبعیض میان سفید و سیاه مبارزه نمود. او برای آزادی انسان از هرگونه قید و بند تبعیض آمیز مبارزه کرد.  و او بود که گفت: "آزادی آفریقای جنوبی بدون آزادی فلسطین کامل نخواهد بود". آزادی انسان از هرگونه تبعیض نژادی، قومی، مذهبی و عقیدتی در گوشه گوشه جهان. و تا چه میزان مایه تاسف می تواند باشد اینکه در جهانی که نلسون ماندلا، این مبارز آزایخواه واقعی را دارد، به جای کلام او و مشی و منش او، ایرانیانی خود آزادیخواه پندار اما بیگانه با آزادی برای توجیه قتل عام این روزهای زنان و مردان و کودکان بیگناه غزه دهان به یاوه گوییهایی چون  "شعار یک آزادیخواه واقعی: یک تروریست کمتر، دنیایی امن تر، زندگی بهتر" بگشایند و  واژه هایی چون مبارزه و آزادی را به لجن بکشند. اینان همان کسانی هستند که از فرط نفرت نسبت به جمهوری اسلامی سر از اردوگاه ارتجاعی دیگری در آورده اند و با تقسیم جهان به دو جبهه ی خیر و شر در صدد برتری دادن یک نژاد، یک مذهب، یک قومیت بر دیگری اند. و این معتقدان به برتری های نژادی و مذهبی و قومی که برای فائق آمدن بر ترس فردی خود، خود را متکی به نیروی نژاد و قومیت و مذهب برترشان می کنند چگونه و با چه رویی دم از آزادی می زنند در حالیکه برسازنده ی پایه های فاشیسم هستند. آیا دنیا آنچنان کور و کودن است که هر "گاو گند چاله دهانی" خود را با یاوه گویی آزادیخواه واقعی قلمداد کند؟ مساله فلسطین مهم است زیرا معیار آزادیخواهی حقیقی را در مبارزه با هر سیستم ارتجاعی در هر گوشه از جهان تعیین می کند. نمی توان قتل عام و آواره کردن مردمی را از سرزمین مادریشان بواسطه ی اینکه از نژاد دیگری هستند تایید کرد. این تبعیض آمیز است. و کسانی که از کشتار مردم و اخراج آنان از سرزمینشان هلهله شادی سر می دهند نمی توانند خود را آزادیخواه قلمداد کنند. این تناقض آمیز است. مساله فلسطین مهم است زیرا ماندن فلسطین برای فلسطینیان یعنی ماندن ایران برای ایرانیان در فرداهای تاریخ و فلسطین برای ایرانیان مهم است زیرا صدای پای فاشیسم  نژادی آلترناتیو از کرانه های اشغالی آن به گوش می رسد. مراقب باشیم.  

چهارشنبه - 1 آذر 1391