۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

در جستجوی تخیل از دست رفته


شاعر مثل ابر بهار است. ابر باران می بارد طراوت می بخشد. شاعر تخیل می گسترد جنبش می آفریند. "روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت " یا "هفتا گل سرخ میشه هفت روز هفته ی ما، بهار میشه لحظه لحظه ها"، "خورشیدُ در میاریم، پا توی راه میذاریم، که زندگی توی دست ماست". اما آدمها دیری است که شاعری نمی کنند. شاعرها دیری است که مرده اند. زمین ها از بی تخیلی کویر شده اند. آیا شاعران باز ظهور خواهند کرد!؟


۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

آنچه باید باشد


مادر می گوید مگر ماهی هم برای آدم اسطوره می شود؟ آن هم ماهی کوچولویی که اصلن وجود خارجی نداشته است! پسرک بی آنکه بر زبان بیاورد با خودش می گوید اسطوره واقعی وجود خارجی ندارد و به مادرش جواب می دهد: اسطوره واقعی زاییده ی آمیزشِ تعقل و تخیل آدم است. او اسطوره را به دنیا می آورد تا نمادی باشد برای تجسم یافتنِ واقعیت. مادر که تمام حواسش روی نخ کردن سوزن چرخ خیاطی متمرکز شده است چیزی نمی گوید. شاید اگر حواسش بود با فریادی حاکی از تعجب می پرسید: واقعیت!؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

نیستی و هستی


وسوسه می شوم برای بازگشتن. در گوشه ای نشستن و تماشا کردن که دیگران چه می کنند. وسوسه ای از سر بیهودگی! شیشه ی ساعت دیواری را می شکنم. نیروی ممانعت کننده انگشت را صرف بازداشتن عقربه ها از حرکت می کنم؛ تلاشی برای توقف بیهودگی؟ نه! تلاشی از سر بیهودگی برای گریز از وسوسه ی بازگشت. امید خسته است؛ پایم را از کفشش در می آورم. به حال خود رهایش می کنم. آزاد می شود. پرواز می کند. تنها می شوم.