ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

پیشگامان خاموش



1)

خروشی برپا می شود. اراده به جنب و جوش در می آید. هیجان به اوج می رسد. فکر برانگیخته می شود. و این همه به یکدیگر چنان در می آمیزند که گویی رودی از دل صخره های سخت به جریان در آمده است، اما به ناگاه در لحظه ای خاص استحاله ای رخ می دهد. توقف رنگ میگیرد. برانگیختگی فرو می نشیند. التهاب می خوابد. جنب و جوش از هم گسیخته می شود و جریان و جنبش به صورت تکه هایی پاره پاره به پس تویی مبهم فرو غلتانده می شود. اراده ها ته نشین می شوند. خفقان چهره اش را باز می نماید و سکوتی به سانِ سکوتِ پس از شوکِ یک فاجعه دامنگیر می شود. حاد بودگی در چنین اوضاع و احوالی خود را به سان کلاف در هم پیچیده ای نمایان می کند که رشته ی آن از هر سو دچار چنان گره خوردگی هایی شده است که گویی با دندان نیز باز نمی شود. واقع بودن در این حادبودگی یک نشان بارز بر پیشانی دارد: سرگیجه. جهان به دور سرِ فرد، گروه، جامعه می چرخد و این هریک به دور خود. اما لزوم فائق آمدن بر حادبودگی، یک چیز را طلب می کند: رفتن به سراغ گره ها. دست و پنجه نرم کردن محتاطانه با آنها. اما مساله ی اصلی تری وجود دارد که پیش از این رهسپار شدن حاضر است: خود رفتن نیز در زمره ی حادبودگی ها است! رفتن به سوی گره ها خود در دام یک گره است: کورترین گره! پس پیش از هر چیز می بایست گره از کار رفتن گشود. اما می باید که محتاط بود، زیرا بی احتیاطی یعنی کورتر شدن این کورترین گره. اما این کورترین گره ناظر به کدامین امر است؟ سکون یا حرکت؟ ساده می بود اگر این گره خودِ نرفتن می بود، خودِ سکون، که در آن صورت از هم گسستن گره تنها محتاج حرکت می بود، نیازمندِ رهسپار شدن. اما از سر شوربختی این کورترین گره، خود، حرکت است. حرکتی اما نه پیش رونده بلکه در جا زننده، به دور خود، سرگیجه آور. پس اولین گام، رفتن، نیست. در آمدن است. در آمدن از توده ای که بلعاننده است همچون گرداب!