ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

انتخابات 92: خاکسپاری تابوت جنبش سبز به دست سبزها

الف- آیا تنها یک نوع دیکتاتوری وجود دارد؟ نه! به گمان من دو نوع دیکتاتوری وجود دارد:1- دیکتاتوری فرد بر جمع.  2- دیکتاتوری جمع بر خود! زمانی که از دیکتاتور سخن به میان می آید آنچه در ذهن ها تداعی می شود، غالباً و عموماً یک فرد مستبد است که بر یک جمع حکومت می کند. این همان دیکتاتوری نوع اول است که برای ما کاملن شناخته شده است. اما دیکتاتوری نوع دوم چیست؟ این نوع دیکتاتوری چیزی است که در قالب همگانی شدن شایعات، باورها، اخبار و گزاره ها خود را بروز می دهد. اجازه دهید برای بازنمایی بهتر این نوع دیکتاتوری به یک مثال اکتفا کنم. فرض کنید برنامه ای مضحک از تلویزیون در حال پخش شدن است و جمعی در حال تماشای آن هستند. دیکتاتوری نوع دوم در اینجا بر مبنای این باور ظهور می کند که هر کس نخندد، غیرنرمال است! هر چقدر دیکتاتوری نوع اول سیاسی است دیکتاتوری نوع دوم غیر سیاسی است! اما وجه اشتراک هر دو این است که خصلتی سرکوبگر دارند!

ب- جامعه ی ما نه تنها از "دیکتاتوری فرد بر جمع" رنج می برد که بواسطه ی "دیکتاتوری جمع بر خود" هم در حال پوسیدن است! به مثالی دیگر توجه نمایید. با اعلام اسامی هشت کاندیدای ریاست جمهوری 92، گزاره ی "سعید جلیلی کاندیدای مورد نظر رهبر ایران است" چنان مبنای اخبار و نوشته ها و تحلیلها واقع شد که در مقام گزاره ای بدیهی اذهان عام و خاص را به تسخیر خود در آورد. با تسخیر اذهان، دیکتاتوری جمع چنان سامان یافت که راه را بر هرگونه پویایی فکری مسدود کرد! چگونه؟ از یکسو این گزاره به مانند گزاره "عدد یک فرد است" چنان از سوی بسیاری افراد بدیهی انگاشته شد که در عمل، امکان خودنمایی هر گزاره ی دیگری را از میان برد! از سوی دیگر اندک افرادی که توانستند خود را از شر دیکتاتوری جمع رها سازند و بداهت گزاره را مخدوش اعلام کنند(1) یا در هیاهوی دیکتاتوری جمع شنیده نشدند و یا با برچسبهایی نظیر تحلیلگران دایی جان ناپلئونی سرکوب شدند! 

ج-  جامعه ای که حامل و مستعد دیکتاتوری جمع بر خود باشد جامعه ای رو به تحول نیست. چنین جامعه ای به دلیل آنکه نمی تواند گزاره های مبنایی جامعه را مورد مناقشه قرار دهد فقیر از فلسفه است. در چنین جامعه ای تنها کوهی از زردنوشته ها بر مبنای گزاره هایی کاذب، توسط کسانی که داعیه روشنفکری دارند تولید و به خورد جامعه داده می شود. نتیجه ی آن هم اینکه جامعه همیشه به دور خود و بر مدار تکرار امید و ناامیدی می چرخد! چرا اینگونه است!؟ به گمان من دلیل اصلی آن این است که روشنفکران این جامعه بازیگر نیستند بلکه بازیچه اند! چرا باید این تصور در جامعه شکل بگیرد که سعید جلیلی کاندیدای مورد نظر رهبر است؟ دلیل اصلی آن این است که روشنفکران جامعه در گذشته زندگی می کنند و نه اکنون! در چهار سال پیش و در هشت سال پیش! اگر در اکنون زندگی می کردیم نشانه های کافی برای ابطال آن گزاره و پی بردن به بازی جدید را می یافتیم! روشنفکران ما بازیچه و غوطه ور در وقایع گذشته اند!

د-  رئیس جمهور جدید منتخب مردم است یا منتخب رهبر یا هر دو؟ این پرسش، اساسی ترین پرسش آینده است که برای یافتن پاسخ آن بی گمان می بایست نشانه ها و مصداقها را دنبال کرد. اما اکنون اجازه دهید به جای تلاش برای یافتن پاسخ این سوال، پیامدهای سناریوی 24 خرداد را مورد بررسی قرار دهیم. به گمان من مهمترین نتیجه انتخابات 24 خرداد، خاکسپاری تابوت جنبش سبز به دست خود سبزها بود. حضور در پای صندوقهای رای و در پی آن اعلام پیروزی حسن روحانی، بی گمان این پیام را از سوی نظام به سران جنبش سبز مخابره کرده است که ادعای تقلب در انتخابات 88 دیگر از هیچ وجاهتی برخوردار نیست. از این رهگذر می توان اظهار امیدواری محمد خاتمی مبنی بر آزادی سران جنبش سبز از حصر خانگی را اینگونه فهمید که آنها بدلیل خلع سلاح شدن کامل بزودی آزاد خواهند شد! 

ه- رئیس جمهور جدید نه یک سرهنگ بلکه یک حقوقدان است! امری که بیان آن در یک مناظره تلویزیونی بسیاری را شیفته کرد! اما باید دانست و آگاه بود که سرهنگ حکم سرکوب را از حقوقدان دریافت می کند! رئیس جمهور  حقوقدان، وارد کاخ نشده، نظام را از شر استخوانی به نام جنبش سبز که در گلوی نظام گیر کرده بود نجات داد. او اکنون ماموریت دارد سایر بحرانهای تهدید کننده نظام را دفع کند. اینکه دفع این بحرانها تا کجا نافع حقوق مردم خواهد بود امری است که باید پیوسته به آن چشم داشت. تحریمها و خطر جنگ شاید تنها بحرانهای نظام باشند که در پی رفع آنها نفعی نیز متوجه مردم خواهد شد. اگرچه به تجربه و بر اساس زیرساختهای جامعه و حکومت، می دانیم که چشم داشتن به حکومت و این رئیس جمهور برای رفع بنیادین دیگر معضلات عدیده جامعه و احقاق حقوق آحاد مردم انتظاری عبث و بیهوده است!

و- تک تک ما در برابر شهدای جنبش سبز و خونهایی که به خاطر صندوق رای ریخته شدند مسئولیم. اگرچه تابوت جنبش سبز در گور قرار گرفته اما هنوز بر روی آن خاک ریخته نشده است. وظیفه ی ما از این پس شاید این باشد که اجازه ندهیم این تابوت کاملن مدفون شود. زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا بی گمان وظیفه ی پیش روی ماست.  از سوی دیگر می دانیم که حضور بسیاری در پای صندوق های رای به دلیل عدم وجود امکان ها و افق هایی است که از روزنه ی آن  بتوان پرتو امید به آینده را نظاره کرد. از این رو مساله ی اصلی پیش روی نخبگان و کنشگران جامعه در حوزه های مختلف، خلق امکان های دیگر است.    
     

اشاره ها در متن و پی نوشت ها:
1- وبلاگهای اندیشه های نوین و مترقی  و غوزک پلاتینی تا جایی که دنبال کردم تنها کسانی بودند که قبل از انتخابات، حسن روحانی را به عنوان کاندیدای مورد نظر نظام ارزیابی کرده بودند.
2- پیشتر قصد خود را مبنی بر عدم وبلاگنویسی اعلام کرده بودم. دو نوشته فوق الذکر و مجموعه اتفاقات روزهای اخیر مرا مجاب کرد که پیرامون مهمترین واقعه سیاسی جامعه این مطلب را بنویسم!  

شنبه 25 خرداد 1392

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

پدر جمهوری اسلامی رد صلاحیت شد. سکوت چرا؟



1- هاشمی رفسنجانی. شاید هیچ کس در تاریخ سیاسی ایران به اندازه هاشمی رفسنجانی در دوره ی حیات خود موضوع بحث و جدل های اجتماعی و موضع گیریهای موافق و مخالف پیرامونی نبوده است. هاشمی رفسنجانی در کسوت یار خمینی، هاشمی رفسنجانی در جایگاه اعطای رهبری به علی خامنه ای، هاشمی رفسنجانی در مقام سردار سازندگی، هاشمی رفسنجانی در لباس عالیجناب سرخپوش، هاشمی رفسنجانی در قامت پدرخوانده فتنه و هاشمی رفسنجانی در قاموس منجی اصلاحات(!)، در طول چهار دهه گذشته همواره محل توجه و جبهه گیریهای اجتماعی بوده است. به همین نسبت شاید کمتر کسی را در تاریخ بتوان یافت که به اندازه هاشمی رفسنجانی از سوی جریانهای رقیب حاکم بر سیاست ایران، در موقعیت های فراز و فرودگونه متضاد قرار گرفته باشد: هاشمی رفسنجانی که زمانی لقب سردار سازندگی جمهوری اسلامی را از علی خامنه ای دریافت کرده بود زمانی دیگر از سوی جریان منتسب به علی خامنه ای حامی فتنه خوانده شد و از امامت موقت نمازهای جمعه تهران هم کنار گذاشته شد! از سوی دیگر هاشمی رفسنجانی که زمانی در جایگاه عالیجناب سرخپوش، آنچنان مورد هجمه سازمان یافته و مقاله نویسی های روزنامه های آزاد اصلاح طلبان (!) و از جمله اکبر گنجی واقع شد که عطای حضور در مجلس ششم را به لقایش بخشید (1) در روزگاری دیگر چنان مورد حمایت امثال اکبر گنجی و مصطفی تاجزاده قرار گرفت که کم نمانده بود در 80 سالگی به عالیجناب سبزپوش تغییر لباس دهد(2). حضور هاشمی در وزارت کشور و ثبت نام او برای انتخابات ریاست جمهوری 92 بار دیگر او را در موقعیت جبهه گیریهای اجتماعی قرار  داد و تا زمان اعلام رد صلاحیت او از سوی شورای نگهبان، جمع کثیری را در دو صف موافقان و مخالفان رای به هاشمی در مقابل یکدیگر قرار داد که نتیجه ی آن در فضای مجازی، سیاه شدن بیهوده صفحات بسیاری بود. اما رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی، به یکباره فروکش کردن تب و تاب پوشالی بوجود آمده و در سکوتِ مطلق فرو رفتنِ هر دو طیف را باعث شد. سکوتی که نشان از پوشالی بودن سیاست پیشه گان دو سرِ ماجرا دارد. آنهایی که سالیان سال است در مقام شیپورچی اصلاحات یگانه راه گذار به دموکراسی را "رای" و "انتخابات" قلمداد می کنند و از این رو نقش مروجین پوپولیسم اصلاح طلبی را در طبقه تحصیل کرده و دانشگاه رفته ایران بر عهده گرفته اند با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی چنان خلع سلاح شدند که چاره ای جز اعتراف به شکست نداشتند(3). اما در سوی دیگر به سکوت فرو رفتن یکباره آنهایی که در فاصله ثبت نام هاشمی رفسنجانی تا رد صلاحیت او با سیاه صفحه هایی در مذمت رای دادن به رفسنجانی، نقشی بارز در داغ شدن تنور خیالی(4) بحث و جدل داشتند، نه نشان از خلع سلاح شدن که نشان از بی سلاح بودن از ابتدا را دارد. این سکوت در چنین وضعیتی به مثابه ی پنهان شدن از سر بی سلاحی است تا آبها از آسیاب بیفتد! اما اکنون زمان سکوت نیست. اگر خلع سلاح شدن یا بی سلاح بودن به سکوت فرا می خوانند، خودِ این سکوت اما می باید به گفتمان در آید و به موضوع گفتمان بدل شود نه اینکه خودِ سکوت هم به پستویی فرستاده شود و مسکوت بماند!  

2- هاشمی رفسنجانی پدر جمهوری اسلامی ایران است. نه تنها رد صلاحیت او که تمامی موضع گیری ها، چرخش ها و تغییر موضع های جریانهای سیاسی رقیب در عرصه حاکمیت ایران حول محور هاشمی را هم باید در همین خصلت "پدرانگی" جستجو کرد. آیا تغییر موضع راست و چپ نظام اسلامی نسبت به هاشمی رفسنجانی آنگونه که هم راست و هم چپ اعلام می دارند ناشی از تغییرات بنیادین در هاشمی رفسنجانی است؟ آیا حقیقتاً هاشمی رفسنجانی آنچنان متحول شده است که جای دوست و دشمن  _راست و چپ اسلامی_ حول او کاملاً جابجا شود؟ آیا تغییر از عالیجناب سرخپوش به عالیجناب سبزپوش (ادعای چپهای حکومتی) و تغییر از سردار سازندگی به پدرخواندگی فتنه (ادعای راستهای حکومتی) ادعایی حقیقی است؟ نه به هیچ وجه. زیرا هیچ نشانه ای از تحول در هاشمی رفسنجانی وجود خارجی ندارد. تنها معیار و نشانه ی واقعی که هر دو جریان سیاسی به آن ارجاع می دهند سخنرانی هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه 26 تیر 88 است که در آن آزادی بازداشت شدگان حوادث پس از انتخابات و دلجویی از بازماندگان کشته شدگان را خواستار شده بود! و تنها بر اساس این معیار است که عده ای او را عامل فتنه و عده ای دیگر او را منجی جامعه القاء می کنند! اما القاء کنندگان هر دو طیف سیاسی می دانند و به خوبی هم می دانند که نه تحولی در هاشمی رخ داده است، نه اعتراضات خودجوش مردمی 88 ارتباطی به هاشمی رفسنجانی داشته است و نه هاشمی رفسنجانی می تواند منجی جامعه باشد. موضوع اصلی خصلت "پدرانگی" هاشمی رفسنجانی است که زمینه را برای بازیگوشی فرزندان جمهوری اسلامی فراهم می کند! او چنان پدری است که در طول حیات سیاسی خود به سنگهایی که جریانهای درگیر در حاکمیت به او پرتاب کرده اند هیچگاه پاسخ نداده است، گویی به تمامی آنها _از اکبر گنجی گرفته تا حسین شریعتمداری_ به چشم فرزندان خطاکار خود نگریسته است. و این خصلت "پدرانگی" است که هر دو طیف سیاسی جمهوری اسلامی به خوبی از منفعتها و مضرات آن در جهت نیل به اهداف خود یا ضربه زدن به اهداف دیگری آگاهند. از این رو موضوع اصلی پیرامون هاشمی رفسنجانی، نه آنگونه که ادعا می شود تغییر و تحول او، که استفاده و بهره مندی از ویژگی های او در جهت دستیابی به مقاصد خودی یا ضربه زدن به مقاصد دیگری است. و این امری است که هر دو طیف سیاسی رقیب به خوبی از آن آگاهند و از همین روست که هر زمان هر کدام از دو طیف اصلاح طلب یا اصولگرا در راس قدرت بوده اند هجوم وسیع علیه پدر جمهوری اسلامی را در دستور کار رسانه ای خود قرار داده اند تا مبادا رقیب امکان بهره برداری از او را بیابد. اما آنچه در ماجرای اخیر حول هاشمی رفسنجانی از سوی دو طیف سیاسی اصلاح طلب و اصولگرا جریان داشت، بهره گیری از پوپولیسم در دو سطح متفاوت از جامعه و با کلید واژه هایی متفاوت بود. در حالیکه یک طیف، همچون همیشه بخشی خاص از جامعه را با کلیدواژه هایی نظیر دشمن، دشمن خارجی، عامل فتنه، انقلاب، ارزشهای انقلاب، خون شهدا، ساده زیستی و واژه های از این دست هدف تبلیغات پوپولیستی خود قرار داده بود، طیف دوم بخش دیگری از جامعه را با کلید واژه هایی نظیر معیشت، آزادی، دیکتاتوری، کودتا، سپاه و واژه های از این دست هدف تبلیغات پوپولیستی خود قرار داد! و در حالیکه یک طیف تلاش می کرد با وارد کردن هاشمی رفسنجانی به میدان، خود نیز پشت سر او وارد بازی شود اما طیف دیگر نقشه آنان را نقش بر آب کرد!

3- رسول خادم، قهرمان کشتی جهان در دهه 70 که از محبوبیت بالایی در میان مردم برخوردار بود، در آستانه ی انتخابات 76 در میان شور و استقبال زاید الوصف مردم به شهر ما آمد. رسول خادم در حالیکه سالن ورزشی شهر مملو از جمعیت بود و مردم با هر جمله او که در باب قهرمانی هایش گفته می شد ابراز احساسات می کردند، پس از دقایقی موضوع صحبتهایش را تغییر داد و وارد مبحث انتخابات شد و به تشریح خصوصیات یک رئیس جمهور خوب پرداخت. اما قهرمان محبوب مردم که سالن از شوق حضور او در حال منفجر شدن بود با آوردن نام علی اکبر ناطق نوری بر زبان به عنوان نامزد اصلح، در یک آن با صحنه ای عجیب مواجه شد. مردم حاضر در سالن که به نشانه اعتراض با ایجاد سر و صدا خواهان پایان سخنرانی او بودند پس از اصرار قهرمان به ادامه سخنوری، از سکوها پایین آمده و به سمت رسول خادم هجوم بردند. سالن که تا دقایقی قبل از فرط اشتیاق به قهرمان در حال انفجار بود از آن پس از فرط اعتراض به حالت انفجار رسید. رسول خادم در حالیکه سخنانش ناتمام مانده بود در میان حلقه محافظین به سختی از سالن خارج و سوار بر ماشین شد. مردم که ماشین او را محاصره کرده بودند بصورت هماهنگ با دست بر ماشین او کوبیدند و شعار "خاتمی خاتمی حمایتت می کنیم" سر دادند. این شور و شوق به محمد خاتمی که سراسر کشور را در بر گرفته بود اما یک دلیل بیشتر نداشت: سرکوب و خفقان در دوره ی هاشمی رفسنجانی. محمد خاتمی با شعار آزادی _ولو در چارچوب فروبسته قانون جمهوری اسلامی_ آمد و حماسه ای باشکوه از حمایت مردم  خلق شد. حماسه ای که یک خواسته بیشتر نداشت: تغییر. خاتمی هشت سال در قدرت ماند و در نهایت با اعتراف به تدارکاتچی بودنش، نه تنها قدرت را به دروغگوترین و پوپولیست ترین جریان ممکن واگذار کرد که به دلیل ناکامی در ایجاد ابتدایی ترین تغییرات مورد خواست مردم، حمایت مردم را هم از دست داد! از آن پس اصلاح طلبان که شعارهایشان دیگر خریداری آنچنانی نداشت، برای جلب حمایت مردم همچون رقیب سیاسی خود دست به دامن پوپولیسمی از نوع نوین شدند. پوپولیسمی که جامعه ی هدفش متفاوت با جامعه ی هدف دسته ی سیاسی رقیب بود. آنچه رسانه های اصلاح طلب شروع به تبلیغ آن کردند این بود که یگانه راه رهایی از فلاکت موجود، رای دادن و شرکت در انتخابات است. از اینرو همزمان انگشت اتهام خود را هم به سمت مردم نشانه رفتند و عامل بدبختیهای به بار آمده در زمان زمامداری محمود احمدی نژاد را به غیبت مردم در انتخابات هایی نظیر انتخابات شورای شهر تهران نسبت دادند! اما این رویکرد نوعی وارونه نمایی بود که در عین حال باعث پنهان شدن واقعیاتی در بطن خود می شد. همانگونه که رویکرد مردم به خاتمی در سال 76 ارتباط مستقیم با عملکرد ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی داشت، عدم رویکرد مردم به جریان اصلاحات پس از سال 84 هم به عملکرد ریاست جمهوری محمد خاتمی مرتبط بود. اما جریان اصلاح طلب به جای ترمیم نقاط ضعف خود، رو راست بودن با مردم و گام بر داشتن در جهت خواسته های مردم، ضمن پنهان نمودن واقعیات، دست به کار نوعی فریبکاری تبلیغاتی در جهت جلب حمایت دوباره ی مردم شد! از یکسو تنها راه فائق آمدن بر معضلات موجود را "صندوق رای" و "رای دادن"معرفی نمود و از سوی دیگر برای موجه نمایاندن خود و جلب حمایت دوباره مردم، به یادآوری افتخارات دوران زمامداری خود پرداخت: روزنامه های آزاد! دکه های پر رونق روزنامه فروشی! فضای پر نشاط سیاسی! اما رفتار دوگانه اصلاح طلبان از جمله در قبال هاشمی رفسنجانی حنای آنها را نزد کسانی که از حافظه تاریخی بهتری برخوردار بودند بی رنگ کرد. 

4- اصلاح طلبان ایران در سال 88 پشت سر میرحسین موسوی و در سال 92 پشت سر هاشمی رفسنجانی قصد بازگشت به عرصه قدرت را داشتند. اما در سال 88 با جابجا کردن آرا میرحسین موسوی و در سال 92 با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در هدف خود ناکام ماندند. اینکه آنها در آینده بخواهند با مردمِ خواهانِ تغییر رو راست باشند یا نه و اینکه بخواهند در خط مشی سیاسی خود تغییر ایجاد کنند یا نه به خود آنها مربوط است. اما آنچه واضح است اینکه نه پوپولیسم اصلاح طلبی می تواند گره از کار آنان بگشاید _مگر اینکه حافظه تاریخی مردم دچار آلزایمر شود_ و نه اصلاح طلبانی با همان ویژگیهای دوره ی اصلاحات می توانند گره از کار مردم و بدبختیها و فلاکتهای آنان باز کنند. اما با جامعه ای که در حال فرو بسته تر شدن، به یغما رفتن و نابود شدن است چه باید کرد؟ فضای سیاسی ایران به شدت آلوده و آغشته به ابتذال و فریب است. جناح های درگیر در حاکمیت جمهوری اسلامی را که کنار بگذاریم، آن طرف و بیرون از گود هم هر کسی شیپوری به دست گرفته است و در تکاپو برای فریب دادن عده ای دیگر از مردم است. عده ای تلاش می کنند نسل منقرض شده دایناسورها را زنده کنند. عده ای نیز آنچنان در توهم تئوریهایشان غرق شده اند که در انتظار فرا رسیدن روز موعود نجات هستند. تفکر سیاسی و تفکر انتقادی جای خود را به هرزه گویی و هرزه نگاری سیاسی داده است و اگر هم چنان تفکری وجود داشته باشد آنچنان در زیر انبوهی از هرزه نگاریهای سیاسی تهوع آور هر روزه مدفون می شود که دیگر قابل دیدن نخواهد بود. آنچه در عرصه سیاسی ایران حاکم است این است که مردم به بهانه ای برای باندبازی سیاسی تبدیل شده اند. اما باندهای سیاسی چنان عقب مانده اند که مردم، همین جمهوری اسلامی فاشیستی را به آنها ترجیح می دهند. عرصه ی سیاست ایران در یک کلام خالی از سیاست است. تحول در وضعیت جامعه نه از عهده ی اصلاح طلبان حکومتی ساخته است و نه با کنترل از راه دور سیاست بازان خارج از ایران امکان پذیر. تغییر و تحول در وضعیت جامعه به کنش و عمل در داخل ایران نیاز دارد. براندازی جمهوری اسلامی ایران به چند دلیل یک اصل غیر قابل انکار است: اینکه نظام مبتنی بر اسلام، نظامی ضد انسانی و تبعیض آمیز است که جامعه را به خودی ها و غیر خودی ها تقسیم می کند. اینکه نظام میتنی بر اسلام مروج خرافه پرستی و دروغگویی است. اینکه نظام مبتنی بر اسلام مروج ضریح پرستی و عنایت مردگان است. اینکه نظام اسلامی مبتنی بر عوامفریبی و پوپولیسم و در حماقت نگه داشتن جامعه است. اینکه نظام اسلامی به مردم می آموزاند که سیل و زلزله آزمون الهی است اما به جای صرف ثروت جامعه در جهت رفاه مردم و ساختن خانه های ضد بلا، آن را خرج ضریح امامان و امام زاده ها و  عیاشی ها و دزدیها و اختلاسها می کند. براندازی نظام اسلامی اصلی است که تحول جامعه تنها در سایه آن امکانپذیر است اما این امر بدان معنا نیست که هر نوع براندازی منجر به تحول خواهد شد. آنچه واضح و بدیهی است اینکه هر نوع براندازی که بتی را پایین بکشد و بتی دیگر را جای آن بنشاند عقب ماندگی جامعه را تداوم خواهد بخشید، بویژه اگر بستر اجتماعی لازم جهت تحول، در بطن جامعه شکل نگرفته باشد. تحول جامعه نه در اختیار یک فرد که وابسته به دستان تمام افراد جامعه است از اینرو تحول جامعه در گرو کنشگری افراد جامعه در عرصه های مختلف اجتماعی، شکل گیری گروه های کنشگر اجتماعی، قوت گرفتن آنها، به هم پیوستن آنها و شبکه ای شدن آنهاست. براندازی سیاسی حکومت اسلامی که یک اصل لازم الاجرا است تنها در چنین بستری می تواند تحول را تسریع کند. امری که البته به دلیل حجم انبوه فرار مغزها با چالشی اساسی مواجه است.


اشاره ها در متن و پی نوشت ها:
1-       ماجرای انصراف هاشمی رفسنجانی از نمایندگی مجلس ششم برای آنهایی که حافظه تاریخی کوتاهی دارند شاید حاوی نکاتی باشد. هاشمی رفسنجانی که در انتخابات مجلس ششم علیرغم مقاله نویسی های تند اصلاح طلبان علیه او توانسته بود به عنوان نفر آخر شهر تهران وارد مجلس شود پس از ایجاد شبهه توسط روزنامه مشارکت مبنی بر جابجا شدن آرا میان نفر سی ام و سی و یکم خواستار بازشماری آرا جهت رفع شبهات شد که در نتیجه بازشماری مجدد برخی از صندوق ها رتبه او به نفر بیستم ارتقا یافت. پس از آن هاشمی طی نامه ای به دلیل آنچه تبلیغات منفی علیه خود ]از سوی اصلاح طلبان[ خواند از نمایندگی مجلس انصراف داد. جالب اینکه رئیس ستاد انتخابات کشور در آن زمان مصطفی تاجزاده و سردسته قلم به دستان علیه هاشمی، اکبر گنجی بود!
2-       اکبر گنجی پیش از رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در مصاحبه ای که با عنوان "از عالیجناب سرخپوش تاعالیجناب سبزپوش" در رادیو زمانه منتشر شد، اظهار کرده بود: انتخابات 92 امکانی برای تبدیل عالیجناب سرخپوش به عالیجناب سبزپوش است!!! جالب اینکه در بخشی از این مصاحبه اکبر گنجی چنین اظهار داشته است: "در انتخابات ۹۲، باند احمدی‌نژاد، اصول‌گرایان افراطی و بخشی از اصول‌گرایان سنتی، به شدت هاشمی را مورد تهاجم قرار خواهند داد. ]اما[هاشمی آن قدر هوشیار هست که بداند منشأ همه اینها کجاست" !!! تا ابد هم جلوی این گفته اکبر گنجی علامت تعجب بگذارم کم است.
3-       مجمع دیوانگان، وبلاگ تبلیغات پوپولیستی اصلاح طلبی که سالهاست در اهمیت "رای" در نظام فاشیستی جمهوری اسلامی مطلب می نویسد، پس از رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در نوشته ای با عنوان "در لزوم پرهیز از پفیوزی سیاسی" که ارتباطی هم با رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی نداشت نوشت: "اشکالی ندارد که ما گاهی بپذیریم و اعتراف کنیم که «شکست خوردیم» و یا اینکه «زورمان به این مغول‌ها نمی‌رسد». حتی اشکالی ندارد که برای یک مدت اصلا چیزی نگوییم. ملتی که تجربه «دو قرن سکوت» را دارد، چرا باید از «دو دهه سکوت» بترسد؟ (به نظر شما این رهبری قرار است بیش از دو دهه دیگر زنده بماند؟)". اگرچه اعتراف به شکست نشان دهنده جسارت و شهامت نویسنده است اما دعوت به سکوت هم نشان دهنده ورشکستی جریانی است که به دلیل عملکرد سردمدارنش و از دست دادن حمایت مردمی قصد داشت با آویزان شدن به عبای هاشمی رفسنجانی به عرصه قدرت باز گردد. نویسنده مطلب در بخشی از نوشته می نویسد: "من دقیقا هیچ وقت متوجه نشدم که در سال 84 چه چیز سبب شد که حزب مشارکت به گزینه «دکتر معین» برسد" و در ادامه اگرچه رها کردن معین و رفتن به سمت هاشمی رفسنجانی را از مصداقهای پفیوزی سیاسی بر می شمرد اما در عین حال اعلام می دارد که: " امروز می‌توان گفت که حمایت از هاشمی قطعا کار درستی بوده است، همان‌طور که از ابتدا انتخاب معین و حمایت از او اشتباه بود". به اعتقاد من چنین اظهاراتی از سوی نویسنده مطلب نشان می دهد که او نه تنها دچار آلزایمر تاریخی است که همچون سایر پوپولیستها مردم را صرفن ابژه های تبلیغاتی می انگارد. اولن او به یاد نمی آورد که هاشمی رفسنجانی تا چند سال پیش از آن، آنچنان از سوی رسانه های اصلاح طلب مورد هجمه بوده است که اصلاح طلبان نمی توانستند به یکباره دست به دامن او شوند زیرا این چرخش تناقض آمیز از نگاه مردم دور نمی ماند. دومن به هیچ وجه قادر به چنین برداشتی نیست که یکی از علل اصلی شکست هاشمی از احمدی نژاد، خاطرات باقیمانده در ذهن مردم از روزنامه های آزاد اصلاح طلب_آزاد برای مقاله نویسی علیه هاشمی_ و مقاله نویسی های آنان علیه هاشمی رفسنجانی و نیز چرخش تناقض آمیز اصلاح طلبان و حمایت کردن از هاشمی در انتخابات بوده است.
4-       ژان پل سارتر در ابتدای رمان تهوع چنین جمله ای دارد: "تروریستی واقعی نمی تواند بمبی تخیلی را بیندازد". جریانی که در فاصله ثبت نام تا رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در فضای واقعی و مجازی پیرامون رای دادن یا رای ندادن به او شکل گرفت، همانند بمب تخیلی سارتر، یک موج تخیلی بود. موجی که با رد صلاحیت هاشمی از دایره تخیل ناپدید شد و همگان را به سکوت کشاند. اما این سکوت باید شکسته شود و برای شکسته شدن آن باید دنبال موضوعات واقعی و نه تخیلی بود.
5-       نوشتن مانند کشف کردن است. اما کشف کردن نیازمند زمان و انرژی و شور و شوق است. چیزهای که من مدتهاست ندارم. مدتهاست که به این می اندیشم که کارهای مهمتری از نوشتن هست که باید انجام داد. کارهایی از جنس کنشگری اجتماعی. مدتهاست که قصد نوشتن ندارم اما با حمایت دوستی که اگر این نوشته را بخواند خود ایشان متوجه خواهند شد که منظور من ایشان هستند ادامه داده ام. این نوشته را هم به ایشان تقدیم می کنم. حرفی آنچنانی برای گفتن ندارم. و این نوشته دستکم تا یکسال آینده آخرین دیوار نوشته من خواهد بود. دوستی که ابتدا نمی شناختمشان برخی از نوشته های این وبلاگ را در بالاترین به اشتراک می گذاشتند. با توجه به اینکه معتقدم وضعیت بالاترین نه تنها اسفناک که تهوع آور است لذا در اعتراض به وضعیت بالاترین، با احترام از این دوست عزیز خواهشمندم از اشتراک گذاری این نوشته در بالاترین خودداری کنند. همچین از مدتها پیش متوجه شدم که برخی از نوشته های این وبلاگ با عنوان دیوارنوشته در وبسایت راه کارگر منتشر می شوند. با توجه به اینکه از آن دست آدمهایی نیستم که سریع بیانیه می دهند که من جزو فلان دسته و فلان گروه نیستم ضمن تشکر از افرادی که نسبت به انتشار این نوشته ها چه در راه کارگر چه در وبلاگها و وبسایتهای دیگر و خوانده شدن آنها یاری رسانده اند تشکر می کنم. مسلمن این پی نوشت پایانی به معنای سکوت و در تضاد با عنوان نوشته و بند شماره یک که بند اصلی این نوشته است، نمی باشد. ضمن ارتباط با دوستان و همفکری با آنان مسلمن تلاش خواهیم کرد در مورد سکوت، سکوت نکنیم. با احترام. بدرود.    

جمعه 3 خرداد 1392

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

نامه ای به رئیس جمهور

مدت مدیدی است که پرسشی ذهنم را درگیر کرده است: چرا مقامات حکومت ایران به سادگی هر چه تمام تر دروغ می گویند؟ دروغ هایی چنان آشکار که برای پی بردن به دروغ بودنشان نیاز به هیچ تلاشی نیست! شب گذشته از شبکه تلویزیونی بی بی سی و در برنامه ای به نام آپارات مستندی با عنوان "نامه ای به رئیس جمهور" (1) پخش شد که به گمانم دریچه ی راه یافتن به لایه های درونی تر موضوع را اندکی برایم باز کرده است. پیش تر در نوشته "از نفرت معکوس تا درود بر سرزمینی به نام فلسطین" (2) به کارکرد دروغ پردازی رسانه ای جمهوری اسلامی در بازتولید نفرت علیه حکومت اشاره کرده بودم در حالیکه وجهی از ماجرا به شدت برایم تاریک و ابهام برانگیز بود! وجهی که به سبب فقدان نگاه های انتقادی، حتی خوانندگان نوشته مذکور را به پرسش پیرامون آن بر نینگیخت. و آن ابهام و پرسش گیج کننده این بود که چگونه ممکن است حکومت اسلامی با دروغپردازی علیه خود نفرت تولید کند و از سوی دیگر هر روز با رویی بیشتر از دیروز در چشم مردم زل بزند و دروغ دیگری بگوید؟ آیا این دو مولفه یعنی تداوم آشکار دروغپردازی و بازتولید مداوم نفرت، در مقابل یکدیگر قرار نمی گیرند و آیا این دو سرانجام یک نقطه بحران ساز برای حکومت ایجاد نمی کنند!؟ آنچه مرا در یافتن پاسخ این پرسش یاری می رساند - و یا دستکم برای یافتن آن امیدوار می سازد-  دوربین فیلم "نامه ای به رئیس جمهور" است. دوربینی که بصورت متناوب در حال جابجا شدن میان افرادِ فرودستِ نامه به دست و افرادِ طبقه متوسطِ پارک نشین بود(3). اگر از برداشت سطحی حاصل از این جابجا شدنهای متناوب دوربین، یعنی شکل گیری این ذهنیت که تمام تقصیرها متوجه ساده لوحی طبقه فرودست جامعه است رها شویم آنگاه با کنار گذاشتن و از صحنه خارج کردن چند استثنا از صف نامه به دستان نظیر آن کارگر نقاش خندانِ راضی به سرنوشت و یا آن پیرزن متعصب طرفدار احمدی نژاد می توان وجه مشترکی به نام نفرت را در هر دو طیف تشخیص داد. نفرتی که در میان پارک نشینان فیلم به بهترین وجه در گفتار آن جوان مو بلند نمایان بود و در میان نامه به دستان در ضجه های آن زن پشت حصار. اگرچه به نظر می رسد که این دو نفرت در حد اعلی خود بتوانند در یک نقطه مشترک یعنی حذف رئیس جمهور با یکدیگر تلاقی پیدا کنند اما در ذات خود چنان متفاوتند که چنین امکانی را بعید می سازند. اگر نفرت اولی مبتنی بر آگاهی پیشینی است آنچنان که رئیس جمهور را از قبل پوپولیست و عوامفریب تشخیص داده است نفرت دومی مبتنی بر آگاهی پسینی یعنی آن نوع از آگاهی است که به مرور زمان و در مواجه با واقعیت ها حاصل شده است. بهترین مثال برای این نوع از آگاهی آن سکانس فیلم است که یکی از جوانان حاضر در سخنرانی رئیس جمهور به دروغگویی او مبنی بر پیشرفت 80 درصدی طرحهای عمرانی اشاره می کند و بلافاصله فرد دیگری رئیس جمهور را به کشاورزی تشبیه می کند که بذر می کارد اما آن را آب نمی دهد. اما چرا حکومت دروغ می گوید و علیه خود نفرت تولید می کند و با این حال اتفاقی علیه حکومت از جانب مردم رخ نمی دهد؟ آنچه اکنون و به عنوان پیش زمینه ای برای عمیق تر شدن آتی حول موضوع به ذهنم میرسد این است که  اختلاف فاز آگاهی در سطح جامعه عاملی است که باعث می شود دروغپردازی رسانه ای جمهوری اسلامی به جای کارکرد یگانه نفرت زایی کارکرد دوگانه نفرت - سرکوب پیدا کند. بدین معنا که جمهوری اسلامی با دروغپردازی حجیم رسانه ایِ هر روزه در عین اینکه علیه خود نفرت تولید می کند بصورت همزمان با همان دروغ سرکوب را نیز تقویت می کند. بدین ترتیب فردی که هر روز خود را در مواجهه با انبوهی از دروغ های ریز و درشت می یابد که بصورت سیستماتیک و وقفه ناپذیر به خورد او داده می شوند بواسطه ی درک این وضعیت، روز به روز احساس سرکوب شدگی بیشتری هم می کند. اما نقش اختلاف فاز آگاهی در این میان چیست؟ اختلاف فاز آگاهی عاملی است که حکومت بر اساس آن میدان بازی را کنترل می کند. بدین ترتیب که حکومت بر اساس این اختلاف آگاهی اولن بخشی از جامعه را در مقابل بخش دیگری از جامعه قرار می دهد و در نتیجه امکان شوریدن علیه خود را کاهش می دهد (سرکوب شدگی را افزایش می دهد). ثانیاً در جایگاه کارگردانی متبحر به نفرت مبتنی بر آگاهی پیشینی و نفرت حاصل از آگاهی پسینی مجال رسیدن به هم و متحد شدن با یکدیگر را نمی دهد زیرا دقیقن در موقعیتی که این تلاقی امکان ظهور می باید، حکومت توپ را به زمین دیگری می اندازد و میدان بازی را به کل تغییر می دهد و وضعیت را به حالت مشابه اولیه باز می گرداند!


اشاره ها در متن و پی نوشت ها:
3- تقسبم بندی فرودستان نامه به دست و متوسط های پارک نشین یک تقسیم بندی صوری است و نه واقعی. این تقسیم بندی صرفاً بر اساس جابجا شدن های دوربین فیلم "نامه ای به رئیس جمهور" صورت گرفته است. برای من مشخص نبود که پارک نشین های فیلم جزو متوسط ها بودند یا فرو دست ها! اما با توجه به اینکه به نظرم می رسید تلاش دوربین این است که یک طبقه را در مقابل طبقه ای دیگر قرار دهد، من هم به این تلاش وفادار ماندم و پارک نشینها را جزو متوسط ها در نظر گرفتم تا در مقابل نامه به دست های فرو دست قرار بگیرند! اگرچه شاید درست تر این باشد که آنها را فرودست های بی نامه قلمداد کنیم!

شنبه 28 اردیبهشت 1392