۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

چرا هیچکس نبود!؟

1-  امروز چهارشنبه، 29 آذر 1391 بود. روزی که قرار بود من ما شود. قرار بود امروز به هم بپیوندیم و شعر بامداد را زمزمه کنیم: "من به هیبت ما زاده شدم". ساعتی به دیوار آموزش و پرورش تکیه دادم و منتظر ماندم. هر سه چهار دقیقه که یکی از اتوبوسهای شرکت واحد پایین تر از اداره توقف می کرد به پاهای مسافرانی که پیاده می شدند خیره می شدم تا سمت و سوی قدمهایشان را بکاوم. راه هیچکدام به میعادگاه "ما شدن" ختم نمی شد. براستی چرا هیچکس نیامد!؟

2-  آیا آنطور که محمد نوری زاد در مراسم چهلم ستار بهشتی گفته است عامل کمرنگ بودن حضور مردم ترسی است که از ناحیه حکومت بر مردم مستولی شده است؟ نه من باور ندارم. ترس برادر مرگ است، من باور ندارم که مرده ایم. نمی خواهم دریچه ای بیهوده به امیدی خیالی باز کنم چرا که پیرو امیدی هستم که سارتر محدوده ی آن را مشخص کرده است: امیدی جز عمل وجود ندارد. پس همه ی کاسه کوزه ها را بر سر ترس نشکنیم. براستی چرا هیچکس نیامد!؟ 

3- ما در کشوری زندگی می کنیم که وزیر آن در قبال فجایعی نظیر کشته شدن دانش آموزان اردوهای راهیان نور و سوختن دانش آموزان مدرسه شین آباد نه استعفا که حتی عذرخواهی هم نمی کند. این اوج تباهی یک مملکت است که مسئولان آن به جای اعلام عزای عمومی و برگزاری مراسمهای یادبود در مدارس سراسر کشور جهت نهادینه کردن روحیه همدردی و مسئولیت پذیری در دانش آموزان، عملن با فرار از پذیرش مسئولیت، الگو و مبلغ و مروج مسئولیت ناپذیری و بی تفاوتی در جامعه می شوند. 

4- باید فرق گذاشت میان نیامدن آنهایی که نمی دانستند و نیامدن آنهایی که خبردار بودند. آنهایی که می دانستند، چرا نیامدند؟ هر فردی می تواند دلیلی بیاورد. اما آیا من و دیگران در جایگاهی هستیم که پیرامون دلایل آنها قضاوت کنیم؟ در مورد خودم مسلم می دانم که نه. هر فردی که می دانسته و به هر دلیل نیامده به خود او مربوط است. اما فارغ از تمامی دلایل یک امر مسلم است. اینکه ما با "ما نشدن" خود، به مرگِ روح مسئولیت پذیری در جامعه آری گفتیم.

چهارشنبه، 29 آذرماه 1391

۱ نظر:

ناشناس گفت...

البته بنده با اعلام عزای عمومی برای ایجاد روحیۀ همدردی در زمان کنونی مخالفم