۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

پاسخ به چهار پرسش

آنچه من در غالب نوشته های خود به شکلی پنهان دنبال کرده ام و از کلیت کلام قابل برداشت است این است که به شکل مطلق خواهان اسطوره زدایی (به معنای رهبرزدایی) از جنبش ها هستم _زیرا معتقدم جنبش های متکی به رهبران اسطوره ای جنبش های دیکتاتوری اند_ اما در مقابل این دیدگاه خواهان اسطوره شدن خود جنبشها از طریق ایفای نقش همگانی تر مردم هستم. بنابراین جایگاه من نه تنها در رابطه با سازمانیابی نیروها بلکه در رابطه با هر موضوع دیگری، فردی است در بدنه جنبش که در ارتباط با دیگر افراد در صدد خلق یک جنبش اسطوره ای_یعنی جنبشی که به تمام "چه باید باشد" ها جامه ی عمل بپوشاند_ است.

رفیق "س. بینا" در نوشتاری که در دیابلوگ(اینجا) منتشر شده است چهار پرسش را در نقد نوشته ی خوب بالاخره چه باید کرد (اینجا) مطرح کرده است که سعی می کنم به این پرسشها پاسخگو باشم:

پرسش اول:  "آیا پاسخ به چه باید کرد می تواند در هیچ سطحی، از بحث در مورد "چه هست" و چه "باید باشد" منفک و مجزا باشد؟"

پاسخ: مسلماً نه. "چه باید کرد؟" یک فرآیند بدون پیوند با "چه هست" و  "چه باید باشد" نیست که به شکلی خلق الساعه و منفک ایجاد شود و پاسخگوی ما در هر زمانی هم باشد بلکه خود فرآیندی است تاریخی که ریشه آن در بستر "چه هست" قرار دارد. "چه باید کرد" از لحاظ عاملیت پلی است که ساخته می شود تا ما را از "چه هست" به "چه باید باشد" برساند اما از لحاظ تاریخی پرسشی است که پاسخش در بستر "چه هست" و در پیوند با "چه باید باشد" جستجو می شود و هیچگاه نیز نمی توان ادعا کرد که پاسخی دائمی برای آن یافت شده است زیرا "چه هست" و "چه باید باشد" به شکل دیالکتیکی همیشه وجود دارند و زمانی که به "آنچه باید باشد"ی می رسیم در بستر یک "چه هست" جدید قرار می گیریم. بنابراین هدف من از نگارش "خوب بالاخره چه باید کرد" منفک کردن "چه هست"، "چه باید باشد"، "چه باید کرد" و ... از یکدیگر و تمرکز بر "چه باید کرد" به شکل خالص نبوده است_چنین چیزی اساساً بی معناست که بدنبال "چه باید کرد" صرفِ ایزوله ی منفکِ از بستر "چه هست" باشیم_ بلکه بالعکس، مقصود در چهارچوب تمرکز زدایی، یادآوری این نکته بود که در تمرکز ما بر جنبه هایی مثل "چه هست" به نظر می رسد "چه باید کرد؟" در حال فراموش شدن است و این روند می تواند به کار پزشکی شباهت پیدا کند که درد بیمار را تشخیص می دهد اما دارویی برای درمان آن تجویز نمی کند و بیمار علیرغم تشخیص بیماری بدلیل تجویز نشدن دارو پس از مدتی می میرد.


پرسش دوم: " دومین نکته یا ملاحظه پیچیدگی مساله ی سازمان یابی است... در چنین شرایطی در صورتی که بالقوگی های لازم برای یک سازمان یابی مهیا نیست- باید در مورد این بالقوگی ها بحث کرد- آغاز نکردن یک جریان و رصد کردن موقعیتی مناسب تر شاید مفیدترین کار ممکن باشد."

پاسخ: مساله ی اساسی پیرامون این سوال بحث بر سر این موضوع است که "آیا بالقوگی های لازم برای یک سازمانیابی مهیا نیست؟" یا اینکه "روشهای به فعلیت رساندن بالقوگیها در جهت سازمانیابی دارای اشکال هستند؟". بنابراین با دو فرض متفاوت مواجه هستیم که می بایست در بستر ریشه یابی "چه هست" فرض واقعی تر را تشخیص دهیم. مسلماً اعتقاد من با توجه به آخرین نوشته ام  یعنی "واقعیت-سازماندهی-واقعیت" درست تر بودن فرض دوم است و بر این اساس هم موضوع سازمانیابی را تحلیل می کنم. یعنی اینکه معتقدم اگر در پرونده سازمانیابی، بیشمار طرح شکست خورده به یادگار مانده است علت آن در مخدوش بودن خود طرح ها نهفته است و  لذا می بایست در بستر "چه هست" نقصهای موجود را پیدا کرد و در جهت برطرف نمودن آنها کوشید. دو مانع اساسی البته وجود دارد. یکی پیچیدگی بحث سازمانیابی که باعث می شود نتوان طرحی کلی ارائه کرد و لازم است که به شکل موردی و نمونه ای به آن پرداخت. دیگری جای خالی کارشناسان و متخصصان سازمانیابی که حول این محور قلم بزنند. این جای خالی زمانی قابل لمس تر می گردد که به طرحهای شکست خورده نگاهی بیندازیم تا متوجه شویم که طرحهای مزبور نه بر اساس طرح کارشناسان بلکه با کپی پیست کردن از کتاب جین شارپ به جامعه عرضه شده اند!


پرسش سوم: "ملاحظه ی سوم تعیین جایگاه ما در ارتباط با سازمان یابی نیروهاست. هیچیک از ما در جایگاهی قرار نگرفته است که الگوی عام و فراگیری برای سازمان یابی ارایه کند. در واقع بخشی از ما و جامعه ای که رو به آن داریم به هیچ رو خواستار وجود رهبر، نماینده، سخنگو و یا حتی راهنمایی نیستند که خطوط مبارزه و سازمان یابی را مشخص می کند و بقیه را به دنباله روی دعوت می کند... با این مقدمه پرسش من آن است که چگونه می توانیم همزمان ویژگیهای اختصاصی و عام سازمان یابی را تحلیل و تعیین کنیم؟"
پاسخ: آنچه من در غالب نوشته های خود به شکلی پنهان دنبال کرده ام و از کلیت کلام قابل برداشت است این است که به شکل مطلق خواهان اسطوره زدایی (به معنای رهبرزدایی) از جنبش ها هستم _زیرا معتقدم جنبش های متکی به رهبران اسطوره ای جنبش های دیکتاتوری اند_ اما در مقابل این دیدگاه خواهان اسطوره شدن خود جنبشها از طریق ایفای نقش همگانی تر مردم هستم. بنابراین جایگاه من نه تنها در رابطه با سازمانیابی نیروها بلکه در رابطه با هر موضوع دیگری، فردی است در بدنه جنبش که در ارتباط با دیگر افراد در صدد خلق یک جنبش اسطوره ای_یعنی جنبشی که به تمام "چه باید باشد" ها جامه ی عمل بپوشاند_ است. خلق چنین جنبشی مستلزم به هم پیوستن حلقه های مفقوده بسیاری است و یکی از این حلقه ها، سازمانیابی است. مساله قابل تامل این است که وقتی از "چه باید کرد؟" در حیطه ی خاصی مثل سازمانیابی سخن می گوییم منظور این نیست که خود در جایگاهی قرار بگیریم که دیگران را سازماندهی کنیم بلکه مقصود پرداختن ریشه ای به این موضوع است که معضل سازمانیابی را اساساً چگونه باید برطرف کرد؟ طرح سوال به این شکل زمینه را برای بحث پیرامون سازمانیابی بدون نیاز به عاملی مثل رهبر هم باز می گذارد. اما اینکه چگونه می توانیم ویژگیهای اختصاصی و عام سازمانیابی را تحلیل کنیم بدلیل پیچیدگی این بحث، به گمان من مستلزم پرداختن موردی و نمونه ای است. یعنی اینکه نمونه های موفق و ناموفق را مورد به مورد تحلیل کنیم، سپس تحلیلها را کنار یکدیگر بگذاریم شاید به نتایج مطلوبی دست پیدا کنیم.

پرسش چهارم: "ملاحظه و پرسش چهارم ارتباط ما با رخدادهاست. رخدادها اتفاقاتی هستند با بالقوگی به حرکت در آوردن گروههای مختلف اجتماعی... به نظر من مهمترین کارکرد شبکه های حقیقی- طرح پیشنهادی اشکان خراسانی- دقیقا آن است که زمینه ای فراهم کند که رخدادها بتوانند شکل بگیرند و از صورت اتفاقات منفرد و مجزا خارج شده و به یک مجموعه ی منسجم تر بدل شوند. اینکه نقطه ی شروع دقیقا کجاست اما برای من مبهم است و فکر نمی کنم برای رسیدن به آن راه دیگری غیر از تداوم مستمر تر این بحث ها وجود داشته باشد."
پاسخ: به اعتقاد من رخدادها به عنوان اتفاقاتی با بالقوگی به حرکت در آوردن گروههای مختلف اجتماعی وجود دارند. مساله اصلی عدم وجود گروههای مختلف اجتماعی است. اگر در مصر و تونس خودسوزی افراد رخدادهایی هستند که مردم را به هم گره می زنند در ایران نه تنها خودسوزی افراد _که گویا از این لحاظ حائز رتبه جهانی هم هستیم_ حرکتی را باعث نمی شود بلکه رخدادهای دیگر با سطوح متفاوت تر نظیر محصور کردن یک رهبر سیاسی یا اختلاس چند هزار میلیاردی هم حرکتی را بوجود نمی آورد. ارتباط ما با رخدادها دارای دو شکل متفاوت است. از لحاظ خبری با رخدادها در تماس هستیم و لحظه به لحظه از کوچکترین وقایع باخبر می شویم. اما از لحاظ اجتماعی، رابطه ی ما با رخدادها قطع است. این انقطاع چالش اصلی ما در مبحث "چه باید کرد؟" است و در این چهارچوب تصور می کنم هرگاه پاسخی درخور برای این چالش بزرگ بیابیم، هر رخدادی بتواند نقطه ی شروع باشد.
.
پ.ن- از رفیق س. بینا صمیمانه به خاطر پرسشهای انتقادی که مطرح نمودند سپاسگزارم. اینکه در چنین بحثهایی کدامیک از نظرات هر یک از طرفبن صحیح هستند یک جنبه از بحث است که در جایگاه خود دارای اهمیت است اما جنبه ی بااهمیت تر چنین بحثهایی به اعتقاد من خود گفتگو و نقد است که راه را برای ارائه مطالب تازه تر و فهم بهتر مواضع هر یک از طرفین باز می کند.         

۳ نظر:

ناشناس گفت...

"جنبش های متکی به رهبران اسطوره ای جنبش های دیکتاتوری اند"... چرا؟

م.ع. اميد گفت...

تاريخ يک چنين چيزي را نشان مي دهد. اگر به تاريخ نگاهي بندازيم به ندرت بتونيم جنبش و انقلابي رو پيدا کنيم که متکي به رهبر اسطوره اي بوده باشه و به ديکتاتوري منجر نشده باشد. دليل اين امر صرفا اين نيست که رهبران جنبشها و انقلابها خود ديکتاتور بوده اند. حتي در مواردي هم که رهبران اسطوره اي ديکتاتور مسلک نبودند بسياري از سيستم ها به ديکتاتوري ختم شدند. دليل اين امر اين است که جنبشهاي متکي به رهبران اسطوره اي جنبشهاي هرمي يا عمودي هستند که هر کس در مرتبه بالاتري باشد مي تواند ديکتاتوري اعمال کند. به همين دليل اغلب اين جنبشها يا توسط خود رهبرانشان يا توسط جانشينان انها به ديکتاتوري منجر شدند. اما در جنبشهاي فاقد رهبري اسطوره اي جنبش شکل افقي دارد. در اين حالت مردم زيردست نيستند و همگام با هم رشد مي کنند. در چنين حالتي به نظر من امکان منجر شدن جنبش به ديکتاتوري به شدت کاهش پيدا مي کند.

م.ع. اميد گفت...

نيازي نيست زياد جاي دوري بريم. به انقلابهاي سه کشور تونس، مصر و ليبي نگاهي بيندازيم. ما در تونس يک انقلاب افقي رو شاهد بوديم. در مصر هم همينطور اگرچه به دليل وجود احزابي مثل اخوان المسلمين خصلتهاي عمودي بودن هم در اون در حال تزريق شدن بوده و هست. و ليبي، کشوري که ميشه گفت انقلابش کاملا خصلت عمودي پيدا کرده تا جايي که رئيس شوراي انتقالي (و نه مردم) تکليف اين انقلاب رو تعيين کرده و اون رو کاملاً اسلامي خونده و ... . مسلما در چنين شرايطي احتمال اينکه تونس به دموکراسي برسه خيلي بيشتر از مصر و بعد از اون ليبي است...همينکه يک جنبش يا انقلاب عمودي شد خواه ناخواه خيليها از دور خارج ميشوند و اين يعني مساعد شدن زمينه براي ديکتاتوري